دیوانگی

هیچ چیز از خودش شروع نمی شود
حتی دیوانگی …
من قبل از رسیدن به اینجا
دچار تکثیر نوعی سلول های حسی بودم
که در من عاطفه را ذخیره می کردند
که از من عاطفه را برون می ریختند ..
هر شب تب داشتم ..
صدایم می لرزید از شدت هیجان،
وقتی با سایه ام حرف می زدم
وقتی یکی،
فرزندنش را بنام صدا می کرد و من پاسخ می دادم ..
وقتی می دیدم
کفش های اسد، روی تاقچه مانده
و پاهایش نیست
غمگین می شدم برای عینک بابا
که دیگر کتاب نمی خواند..
برای بالا پوش مادرم که روی میخ استاده
خوابیده بود
برای بام خانه ی کهنه ما،
که بعد از بم دو سوی ناودان افتاده بود
سلول ها، سلول ها، سلول ها…
تکثیر می شدند…تکثیر…
خون در من جنون می شد…
و عاطفه در من راه می رفت، راه می رفت…
بوت های اسد را پا می کردم
بالا پوش مادرم را تنم
عینک بابا و کتاب حافظ را بر می داشتم
و می رفتم خیابان «خرابه»
حافظ،
زیر عینک بابا ده چند بزرگ می شد
صدایم از شدت هیجان می لرزید
و می خواندم
«ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت»
جانم بسوختی و …
جانم بسوختی و …
به دل دوست دارمت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*