برای تو که همیشه می مردی

خیال می کنند
برای خود مرگی باید گوشهای دراز داشته باشی
و همیشه باید یکی از رو به رو سینه ات را هدف بگیرد
با گلوله هایی که میراث پدری ات نیست…
با مجاز ترین مرگ
با مشروع ترین مرگی ممکن
مرگ بی سر و صدا و خوش
یا باید در جاده های شهر
به رسم معمول اجدادی ما تکه، تکه شوی
بیفتی و حلال بمیری …
اینجا همه به همه مقروض اند
و همه به همه حساب پس می دهند
حساب زندگی، حساب مرگ
حساب شادی، حساب غم
همه خیال کردند …
تو فقط تویی…
و لی منی که ترا دو تا می کرد …
منی که هر روز در تو می مرد
منی که با همسایه ها دوست نبود ..
منی که پسرت را بغل نمی کرد ..
منی که از نارفیقی گلایه داشت
و خودش، رفیق خودش نبود
رفیق تو هم نبود…
منی که ترا ابستره می کشید
با لکه های خون، سر بریده
چشم های گشاد و بی دهن
بی دهن، مثل سکوت…
تابلویی ابستره مغشوش از آنهایی که این روز ها
هیچ کسی دوست ندارد به دیوار خانه اش بیاویزد
منی که از درون شلیک می کرد
گلوله ها را سمت خودش، سمت تو
حلقه می آویخت
و صندلی را لگد می زد
منی که ترا هر روز می کشت …
و ترا هر روز می کشت
و ترا …
و ترا ..
منی که خیال می کرد…
راه دیگری هم است ..
راهی که با تو یکجا از سقف
و طناب و صندلی خلاص شود
خلاص…

نمی دانستی که
اینجا زخم هایی روی ابستره را پاک نمی کنند
تماشا نمی کنند
ابستره هایی که هر روز می کشیم
خود تماشا می کنیم و خود خط می زنیم…
ابستره ها،
من و تو هایی اند
که هیچ کس نمی خواهد
رفیق شان باشد…
مثلی که من و تو
رفیق هم نبودیم
رفیق هم نشدیم

“اهدا به دوست خوبم حامد مقتدر که خودکشی او را از شعر گرفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*