درزها

درزهای پیراهنم که زیر چرخ خیاطی می رفت
برهنه می شدم
در گره شرمی میان دست و پایم
نامادری سوراخ ها را سوزن می کشید
و من به بغچه ی پر از لباس عید خواهرم
زل می زدم
که هیچ کدام اندازه من نبود ..