کفش‌های علفی

هر چه بیشتر می‌بینمت
بیشتر می‌شوی
چه من‌های داری تو!
یکی آن، مهربان و روشنت
دیگری همان، مغرور و دور
دور مثل بودایی نشسته در جنگل
با کفش‌های علفی
و سکه های پنهان کرده سلطانی
سومی اما به کسی می‌ماند
که درتونل تاریکی نشسته است
و کلمات جادویی و مرموزی را ورد می‌کنم
کلماتی که فهمیدنش قدغن است
بگذار نقاشی‌ات کنم
با صورت نیم زاغ
نیم کبوتر
که قار قار می‌کنم و می‌پرد
که آشیانه می‌سازد و دانه می‌دهد
نزدیک تر بیا
مشت هایت را باز کن
بگذار خطوط پیچیده دستانت را بنویسم
و آمارشان را بگیرم
بی شماره

 

قحطی

دستانت را دوست دارم
چه دور گردنم
چه درون جیب‌های کت زمستانی‌ات
کلمات زیادی را دزدیده ا م از دهنت
در قحطی بوسه
لبانم سکوت نمی‌شناسد
تا هفت سال دیگر
می‌شود ترا بوسید میان خاطره‌ها هر شب به تکرار
بیشتر از این‌ها
می‌توانم
ترا برهنه بخوابانم پهلویم
و این تقصیر من نیست
که خیالت، پیراهن ندارد

انبوه

هیچ کس تا ابد زنده نمی ماند
این را بنویسید
پهلوی همه ترس‌های کوچک و بزرگتان
کنار نام خانوادگی‌تان
کنار پوست روشن صورت تان
و همه افتخارات قشنگی روی شانه‌های تان
من حاضرم با پای‌برهنه
بی‌آنکه غرورم مرا له کند …
به جمع گرسنگان بی‌نام ، بی‌وطن و بی‌خانمان بپیوندم
و میان انبوه گم‌شدگان بی‌نام
گم شوم …
در اتاق کوچک زیرشیروانی بخوابم
و نیمه‌های شب با صدای گیتار شکسته‌ی جوان معتاد
بیدار شوم
روزها در میان کارگران همه رنگ پوست …
«رویال کافی» بکوبم…
و به هشت زبان صبح‌به‌خیرگفتن
بیاموزم…
در قهوه‌خانه دودی،
با آنانی که هرگز مدرسه نرفته‌اند
ورق‌بازی کنم…
بگذار ..
عکس کفش‌های کهنه‌ی ناپلئون
تابلوی دلخواه اتاق نشیمنت باشد
ترجیح می‌دهم
بی افتخار و فقیر زندگی کنم
بی‌ترس بمیرم…
و هیچی از من نماند
جز دفتر شعرهای چاپ‌نشده ام