کفش‌های علفی

هر چه بیشتر می‌بینمت
بیشتر می‌شوی
چه من‌های داری تو!
یکی آن، مهربان و روشنت
دیگری همان، مغرور و دور
دور مثل بودایی نشسته در جنگل
با کفش‌های علفی
و سکه های پنهان کرده سلطانی
سومی اما به کسی می‌ماند
که درتونل تاریکی نشسته است
و کلمات جادویی و مرموزی را ورد می‌کنم
کلماتی که فهمیدنش قدغن است
بگذار نقاشی‌ات کنم
با صورت نیم زاغ
نیم کبوتر
که قار قار می‌کنم و می‌پرد
که آشیانه می‌سازد و دانه می‌دهد
نزدیک تر بیا
مشت هایت را باز کن
بگذار خطوط پیچیده دستانت را بنویسم
و آمارشان را بگیرم
بی شماره