قرمز

همه گلوله‌هایی که به سمت خود شلیک می‌کنم
کلمه می‌شود …
ببین
این اولین سطر شعر تازه‌ام است
که ریخته است قرمز
مثل رگبار عشق در رگ‌هایم
قرمز، قرمز، قرمز
مثل عشق که نمی‌میرد از خودکشی پی هم در من
مثل عشق که رگ‌هایم را پاره می‌کند قرمز، قرمز،قرمز
مثل تو
که قرار نیست
در هیچ‌کسی بمیری
و در هیچ کجایی
و در هیچ زمانی
مثل تو
که پرکرده‌ای
همه چشم‌های عابران چشم دوخته به من را
همه چشم‌های عابرانی چشم دوخته‌ام به تو را
همه چشم‌های به‌هم‌ریخته‌ای صرف و نحو کلمه را
همه دست‌های به‌هم‌ریخته‌ای چشم‌های کلمه را
همه حرف‌های، حرف‌های ، حرف‌های کلمه‌هایی، کلمه را

و همه شهرهایی را که سفر می‌کنم بی‌هدف، آواره و سرگردان
از جاده‌ای به جاده‌ای که نیستی
از شهری به شهری که نیستی
از خانه‌ای به خانه‌ای که نیستی

همه تقویم چهارفصل زمستان، زمستان، زمستان، زمستانم را
همه ساعت‌هایی را که..دل‌تنگم
همه دقیقه‌هایی را که …دل‌تنگم
همه ثانیه‌هایی را که … دل‌تنگم
و همه گلوله‌های گلوله‌هایی را که
رگبار دل‌تنگی می‌شوند به سمت من



از نقطه‌نقطه‌ها می‌ترسم
می‌ترسم از جنون قرمزی کلمه
از رگباری که شلیک می‌شود
که نفس‌نفس می‌زنند در تکرار صدای انفجارشان به سمت من
از جنون قرمزی ریخته در سطح زبان
از تن زخمی صرف و نحو
از تکه‌تکه‌های مرده کلمه
از ترتیب مرتب زمان در سرعت اصابت
از تودرتوی شهر و جاده و مکان
از گلوله‌های شکسته حرف
که به اتاق‌خواب من می‌رسد
و روی بسترم ، روی دفترم می‌افتد
قرمز، قرمز، قرمز
می‌ترسم
از سطر آخری شعر تازه‌ام
که به تو نرسیده، می‌میرد

بگذار به سمت آسمان شلیک کنم
شاید بریزی…
قرمز…
قرمز..
قرمز….

علامت

جغرافیا،
آدمها را قسمت می کند
بدبخت های اینسوی خط
خوش بخت های آنسوی خط
خون اما…
جو می کشد…
پل می زند…
مرزها را از هر خط خطی کاغذی
می شوید..
جنگ را رد می کند بی سو..
تا بخت ها را مساوی بسازد
با علامت ساده «بد»…