آمیزش

حالا اگر تمام شب را جمع کنی
،و بریزی در یک قطره نور
کم ست

من آنقدر ترا بوسیده ام
آنقدر نفست کشیده ام
آنقدر دوستت داشته ام

،که برای پوشیدنت
نیاز به نخ و کتان ندارم
برای شنیدنت
نیاز به نوار
برای بوسیدنت، نیاز به لب
می بینی
جنازه خشکیده چقدر دست
میان دستانِ جدا از هم ما
افتاده است
و تاریکی چه بی مقدار شده
وقتی خورشید برای من می چرخد
بی آنکه زمین باشم

خیانت

گور هم به من نرسیده
پر بود
از جسدهای متعفن خفته در تو
ازچشم های خشکیده درچشمت
از دستهای آویخته در گردنت و بوی نیم سوخته های بوسه ات
که از بس دهن به دهن شده بودند
به بانک های افریقا ایدز پس میدادند
من همیشه دیر میرسم!
زیر زمین هم پر است
ازبوی چسپناکی تنت در سوراخهای خنثی باز
ازبرودت پستان های فشرده لای انگشتان صاف زنانه ات
که بلد نیستند نارنجک پرتاب کنند
و سربازی دیر پای باشند
....پر
ازتوحش اهلی برآمدگی های تنت
در کج دهنی فرو رفتگی های گرسنه
که بی مکیدن پستانک
به سیری زود رس می رسند
گند زده ای با طهارت قبورهم
همه جا پر ست
از بوی تکراری زیر پوشی های زنانه
درکمدعشق
فردا بر سر تابوت های خالی متحرک
که بی شانه های تو عذاب می کشند
چه خواهد آمد؟
!عزیزمن
شهراگر دهن باز کند
فحش،
زبان متداول روزنامه ها خواهد شد
به کدام حق شاخ می کشی
از سر معشوقه های روی هم خوابیده ات
ازسر معشوقه هایی که محارم سه گانه را
لای رانهای شان تاق باز
جفت میکنند
من همیشه دیر می رسم
با پیرهن سپید
و تور سیاه