زنبور عسل ها

عشق را نمی‌توانم از دور بو کنم
به من نزدیک شو

،نیشم بزن
در من لانه‌ی زنبورهای عسل بساز
تا از درد به خود بپیچم
می خواهم این سلول‌های کهنه و کرخت شده را
بکنم و دور بریزم
گل‌های زیادی را به تو وعده خواهم داد
،گل‌هایی پر از شهد
شهد گم‌شده در لای گلبرگ‌های لطیف
پشت همین باغ،
نرسیده به حوض آبتنی نهنگ‌ها
جنگلی ست با زمین نرم
و تاک‌های سبز
که شراب شفابخش هدیه می‌دهد
عاشقان تن به‌هم‌پیچیده را

با دو قند

از بستر بلند می شوم
که برایت چیزی بنویسم
چیزی که ترا از آن‌سوی سیم های خار دار
از آن‌سوی قایق های غرق شده
از آن‌سوی ستاره های بی دست
و دست‌های بی‌ستاره
از آن‌سوی شب‌های هجران هر چه شاعر است
از آن‌سوی هر چه دورت می‌کند از من
برگرداند و روبه‌رویم بنشاند
آشتی‌مان بدهد
که ببوسمت سیر
ببوسی‌ام سیر
چنان‌که من، چنان‌که تو
که مرا بگیری از وسط همین شعر
با خودت به ساحل ببری
به دریا، به جنگل
به هرجایی که بودیم و نیستیم
به کافه‌ی کوچکی که دیری است، نرفته‌ایم
همین‌جا، وسط همین کلمات توقف کن
بگذار چشم در چشم هم
نگاهت کنم سیر
موهایم را مرتب کن، لبخندم را هم
چیزی بگو
از خستگی پیهم کار
از شعر هایی که نمی گویی
از فراموشی که بسراغت می آید و بر می گرد
از هرچه که دوست داری و نداری
از»عجب هوایت به سرم زده»
می خواهم به لحن آرام صدایت گوش بدهم
می خواهم امصبح یک استکان «تو» بنوشم
با دو قند شعر

استخوان های نامرده سیلویا

گذشته‌ها که حرف می‌زنند
تو سکوت می‌کنی
از پله ‌های فراموشی بالا می‌روی
سال‌ها، ماه‌ها، روزها
زیر پایت به صدا درمی‌آیند
ناله می‌کنند، اشک می‌ریزند،می‌خندند
راه می‌روند،
دست‌به‌دست کودکی که شبیهی تو ست
کودکی که هیچ‌کس دوستش ندارد
کودکی که استخوان های تن نا مرده‌اش را
در ترانه هایش چال‌ کرده ست
و قرار نیست، بگرید
با دختری،
در پارک شهر قدم می‌زنی
دختری که معتاد تنهایی ست
دختری که با نگاه های سرد، پشت به ازدحام آدم ها راه می رود
دختری که
«چشمانش را می‌بندد و جهان مرده به زمین می‌افتد»
گذشته‌ها که حرف می‌زنند
تو سکوت می کنی
و از لای در به زنی نگاه می‌کنی
که موهایش را می‌بافد و باز می‌کند
به زنی که انگشتانش از شدت بیهودگی کبود شده اند
به زنی که آخرین ترانه اش را به مردی می نویسد
که در آغوش زن دیگری خفته ست
وبا صدای آرامی زمزمه می کند
کاش این ترانه ها برای تو نبودند،
آیا عشق من در تو مرده ست؟
به زنی که باغچه و عروسک را از یاد برده ست
به زنی که هنوز معتاد تنهایی ست
به زنی که به هیچ پارکی نمی رود
و هیچ جاده ای را قدم نمی زند
به زنی که چشمانش را می‌بندد
تا جهان مرده به زمین بیفتد

«چشم هایم را می بندم و تمام جهان مرده بر زمین می افتد» / شعر دختر دیوانه از سیلویا پلات/