استخوان های نامرده سیلویا

گذشته‌ها که حرف می‌زنند
تو سکوت می‌کنی
از پله ‌های فراموشی بالا می‌روی
سال‌ها، ماه‌ها، روزها
زیر پایت به صدا درمی‌آیند
ناله می‌کنند، اشک می‌ریزند،می‌خندند
راه می‌روند،
دست‌به‌دست کودکی که شبیهی تو ست
کودکی که هیچ‌کس دوستش ندارد
کودکی که استخوان های تن نا مرده‌اش را
در ترانه هایش چال‌ کرده ست
و قرار نیست، بگرید
با دختری،
در پارک شهر قدم می‌زنی
دختری که معتاد تنهایی ست
دختری که با نگاه های سرد، پشت به ازدحام آدم ها راه می رود
دختری که
«چشمانش را می‌بندد و جهان مرده به زمین می‌افتد»
گذشته‌ها که حرف می‌زنند
تو سکوت می کنی
و از لای در به زنی نگاه می‌کنی
که موهایش را می‌بافد و باز می‌کند
به زنی که انگشتانش از شدت بیهودگی کبود شده اند
به زنی که آخرین ترانه اش را به مردی می نویسد
که در آغوش زن دیگری خفته ست
وبا صدای آرامی زمزمه می کند
کاش این ترانه ها برای تو نبودند،
آیا عشق من در تو مرده ست؟
به زنی که باغچه و عروسک را از یاد برده ست
به زنی که هنوز معتاد تنهایی ست
به زنی که به هیچ پارکی نمی رود
و هیچ جاده ای را قدم نمی زند
به زنی که چشمانش را می‌بندد
تا جهان مرده به زمین بیفتد

«چشم هایم را می بندم و تمام جهان مرده بر زمین می افتد» / شعر دختر دیوانه از سیلویا پلات/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*