با دو قند

از بستر بلند می شوم
که برایت چیزی بنویسم
چیزی که ترا از آن‌سوی سیم های خار دار
از آن‌سوی قایق های غرق شده
از آن‌سوی ستاره های بی دست
و دست‌های بی‌ستاره
از آن‌سوی شب‌های هجران هر چه شاعر است
از آن‌سوی هر چه دورت می‌کند از من
برگرداند و روبه‌رویم بنشاند
آشتی‌مان بدهد
که ببوسمت سیر
ببوسی‌ام سیر
چنان‌که من، چنان‌که تو
که مرا بگیری از وسط همین شعر
با خودت به ساحل ببری
به دریا، به جنگل
به هرجایی که بودیم و نیستیم
به کافه‌ی کوچکی که دیری است، نرفته‌ایم
همین‌جا، وسط همین کلمات توقف کن
بگذار چشم در چشم هم
نگاهت کنم سیر
موهایم را مرتب کن، لبخندم را هم
چیزی بگو
از خستگی پیهم کار
از شعر هایی که نمی گویی
از فراموشی که بسراغت می آید و بر می گرد
از هرچه که دوست داری و نداری
از»عجب هوایت به سرم زده»
می خواهم به لحن آرام صدایت گوش بدهم
می خواهم امصبح یک استکان «تو» بنوشم
با دو قند شعر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*