کاکتوس های تلخ

کاری از من برنمی‌آید
مثل یک قاشق عسل
حل‌شده‌ای در من
طعم خودم را ندارم
می‌خواستم بددهان، تلخ و خشمگین باشم
همان کاکتوس بی‌ریخت
که در باغچه‌ی پدری ناخواسته رویید
،همانی که مادر
روز زایمانش به تقویم گمشده قرص‌های ضد حاملگی
نفرین می‌فرستاد
همانی که به پستان‌های بی شیر زندگی مک زد
و بددهان و بد قلق و عاصی شد
یکی که قرار بود
به جنگلی برسد
که برگ‌های درختانش را
به صندوق مرسلات پستی ریخته
تا نامه‌های یک‌طرفه‌ی بی‌پاسخ شوند
یا اشتهار چپس سرخ‌کرده صحی
،یا معجزه‌ای کاهش وزن
ده پوند با یک قرص
برگ‌هایی که
به‌دروغ های بزرگی تبدیل‌شده‌اند
و مثل من ریخته‌اند در شکم سرمایه

یکی که می‌دانست
به دهلیز بی‌انتهایی خواهد رسید
که اتاق‌هایش همه قفل بی کلیددارند
که هیچ امیدی او را زنده نخواهد کرد

اما یک ناگهان به تو رسید
و جوش زد از خار گل‌های سرخ بی عطر
قرار نیست، باغچه شوم 
قرار نیست، معطر 
،این شکل شیرین و خار گلی من
قرمز هم اگر باشد
سهم حل‌شده‌ای تو ست در من

که داغ سرش خواهم کشید
تا زودتر تمام شود

آواره

خودم را نمی‌شناسم
شاید اتاقی شده باشم در گوانتانامو
که جنایت‌کاری در آن خوابیده
و سربازی پشت درش زندانی ست
ترجیح می‌دهم
مرد سیاه‌پوستی باشم
آویزان از درخت انجیر معابد
به جرم نجات دخترکی
از تجاوز دست جمعی سپید پوستان متمدن

مرگ همه جا مثل هم ست
وقتی من شناسنامه‌ام را پاره می‌کنم
...و تو در جنگ کشته می‌شوی

بیگانه

به خواهرم که «کامو» را دوست ندارد
قول دادم
که شعر عاشقانه ننویسم
قول دادم که با او به گردهمای فیمنست های رادیکال بروم
و به نفع زنان بی‌خانمان سخنرانی کنم
قول دادم
که سرزمین آتش‌گرفته و خاکستر شده ام را
از گور بردارم و ببوسم عاشقانه
و با او اشک بریزم
برای موهای آفتاب ندیده ای
پیرزنان در حجاب اجباری
برای کودکان گرسنه،
که به پرندگان سنگ خورده می مانند
برای بوی بهم آمیخته آدم و سگ و دود
زیر پل سرخی که یادم نیست…
برای همه دغدغه‌های کوچک و بزرگ او
که گلوی زندگی‌اش را تنگ کرده
برای نفس‌های بریده‌اش در نوستالژی مستدام کابل

حالا در پارک «دَوُن تَون» نشسته‌ام
به قامت کشیده «سِن تاَوار» نگاه می‌کنم
به کودکانی که با بستنی‌های آب‌شده‌شان
با بی میلی بازی می‌کنند
به دختران مست و شیطانی که
با دامن‌های کوتاه و موهای رقصان
جنوب پارک را پر از شرارت کرده‌اند
به زیبایی و سلامتی شهری که
مردمانش بی تردید به هم لبخند می زنند
به نهال هایی که درخت شده اند
به این آشنایان قدیمی ام
به تاریخ مشترک مان که
از این خاک تازه و بی باروت شروع شد
به مرد گیتارنوازی که شاعرانه نگاهم می‌کند
و «مُنَه مُو » می‌نوازد،
گوش هایم پر از «تو» می شوند
چشم هایم پر از تو می شوند
شهر،
شبیهی تو ست امروز
زندگی،شبیهی تو ست
به هیچ قولی
به هیچ جهنمی نمی ماند
ترانه ای،
صادقانه در دلم می رقصد
که بسیار عاشقانه خواهد بود

پاتتیک

سکوت آسان نیست
وقتی تبدیل به پیانوی متروک می‌شوم در تالار بتهوون
با دستان بریده
دندان‌های قفل‌شده
و صورت مسدود

،برای من
برای من که ترانه‌ای بودم
در اولین آلبوم «الویس»
وقتی نیویورک با صدایش منفجر می‌شد
و دختران عاشق غش می‌کردند
میان عشق، بوسه و پاکوبی
"در "شادمانی‌های من

سکوت آسان نیست
وقتی عکس‌های مرا برمی‌داری
تا قاب‌ها را خالی کنی
برای آشوب دوباره

چه کسی جز من پشت این پرده‌های باز بازی
آرام گریه خواهد کرد «پاتتیک» را
چه کسی خواهد فهمید
که بر نبض این ترانه‌ها
فقط من تپیده ام

انتظار

پرنده‌ها را دوست دارم
به خاطر رابطه‌ی صادقانه‌شان
با درخت
برای پریدن و برگشتن شان
که دلهره می‌آورد
و امید برمی‌گرداند
پائیز که رسید
ترکم کن
جاهای گرم بسیار ست
من با دستان بی‌شمار
روی همین یک‌پا می‌ایستم
تا بهاری که برگردی