بیگانه

به خواهرم که «کامو» را دوست ندارد
قول دادم
که شعر عاشقانه ننویسم
قول دادم که با او به گردهمای فیمنست های رادیکال بروم
و به نفع زنان بی‌خانمان سخنرانی کنم
قول دادم
که سرزمین آتش‌گرفته و خاکستر شده ام را
از گور بردارم و ببوسم عاشقانه
و با او اشک بریزم
برای موهای آفتاب ندیده ای
پیرزنان در حجاب اجباری
برای کودکان گرسنه،
که به پرندگان سنگ خورده می مانند
برای بوی بهم آمیخته آدم و سگ و دود
زیر پل سرخی که یادم نیست…
برای همه دغدغه‌های کوچک و بزرگ او
که گلوی زندگی‌اش را تنگ کرده
برای نفس‌های بریده‌اش در نوستالژی مستدام کابل

حالا در پارک «دَوُن تَون» نشسته‌ام
به قامت کشیده «سِن تاَوار» نگاه می‌کنم
به کودکانی که با بستنی‌های آب‌شده‌شان
با بی میلی بازی می‌کنند
به دختران مست و شیطانی که
با دامن‌های کوتاه و موهای رقصان
جنوب پارک را پر از شرارت کرده‌اند
به زیبایی و سلامتی شهری که
مردمانش بی تردید به هم لبخند می زنند
به نهال هایی که درخت شده اند
به این آشنایان قدیمی ام
به تاریخ مشترک مان که
از این خاک تازه و بی باروت شروع شد
به مرد گیتارنوازی که شاعرانه نگاهم می‌کند
و «مُنَه مُو » می‌نوازد،
گوش هایم پر از «تو» می شوند
چشم هایم پر از تو می شوند
شهر،
شبیهی تو ست امروز
زندگی،شبیهی تو ست
به هیچ قولی
به هیچ جهنمی نمی ماند
ترانه ای،
صادقانه در دلم می رقصد
که بسیار عاشقانه خواهد بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*