تازیانه و اسب

برهنگی بدرد نمی‌خورد
از بس تکراری شده
تنم را
در پیراهنی که دوست نداری می پیچم
و موهایم را
با روسری مضحک زیتونی
مثل راهبه ی محجوب 
دور از تو آن‌سوتر دراز می‌کشم
دور از تخت خوابی که مشام کرختش
دیگرعطر تنم را نفس نمی‌کشد
دور ...آن‌قدر دور
که از آن دور
به کف پای برون‌زده‌ام از شال
زل بزنی
و با خیال زن برهنه ای
که کنارت نمی‌خوابد پیچ‌وتاب بخوری

عشق با فاصله رابطه ای دارد
از جنس تازیانه و اسب 

 

حق

درست زمانی که به من گفتند
هرگز فرزندی نخواهم داشت
پسرم به دنیا آمد
شباهت عجیبی به ناامیدی داشت
چشمان زیبایش نابینا بودند
و دستی نداشت
به آغوشم بگیرد

همه آنانی که هنوز گورستان را ندیده‌اند
حق دارند
زاده شوند

سرنوشت

خواب دیدم پرنده شده ای
می پری،
از درختی به درختی
از شاخه یی به شاخه یی
تخمک های شکسته بسیار
جوجه های تنها
نیم جفت های غمگین
آشیانه های ویران

پشت سرت می مانی و می ماند
سرنوشت از تو چه می خواهد؟
نه سنگی،نه گلوله یی
که از خواب بیدارم کند.....

ساد

همانگونه که ترا می پرستم
ازتو متنفرم
و همانگونه که می خواهم،
به تو بچسبم مثل زالو
می خواهم همه خونت را بمکم و تمامت کنم
می خواهم مال من باشی
ترا پا کنم مثل یک کفش خوب
و برقصم درصحن بالماسکه
ترا پا کنم و بدوم به خارزاری انبوه
دست بکش به خارها،
،پا بکشی به خارها
خونی شویم با هم آنقدر که شکنجه و خون ما
یکی شود
می خواهم همانگونه که با مهر نگاهم می کنی
به صورت شادت ناخن بکشم
همانگونه که ترسی از دست دادنت در من ناخن می کشد
و وقتی بغلم می کنی
شانه هایت را بیشتر گاز بگیرم
و کمتر ببوسم

…عشق در نیمه راه

بیا باهم آشنا شویم،
به‌شرط ترک کردن هم،
در نیمه‌راه
آنجایی که چشمان تو نابینا می‌شود
و زیبایی من می‌میرد
آنجایی که قلبم تند نمی‌زد
از دیر آمدنت
و خوش‌حال نمی‌شوی
از زود رسیدنم
می‌خواهم ترکم کنی در نیمه‌راه
قبل از آنکه نتوانیم به پشت سر نگاه کنیم
و نگران هم باشیم…
در نیمه‌ی دل‌تنگی ..در تپش انتظار
در هیجان لرزش‌های دستت
هنگام وداع
در نیمه‌های عشقی
که سرد نشده از برف
و نه سوخته از آتش

نمی‌خواهم با تو بمانم
زیر سقفی بی آسمان
در اتاقی که جاده ندارد
تا قدم بزنیم در امتداد جنگل و دریا
و دراز بکشیم در بستر ساحل
شنا کنیم با ماهیان کوچک قرمز و طلایی
که هم‌شکل لب‌های به هم چسبیده مایند

هیچ‌چیزی در عشق کاغذی نیست
بگذار پوست ما بتکد
خون ما جاری شود .. زخم بخوریم
و درد بکشیم بی هم
بگذار دری نباشد
و از پنجره فرار کنیم از هم

من از وفا می‌ترسم
از پایان در تداوم ماجرا
از بوسه‌های زیر صفر در انجماد
از چشمانی که
به هم نگاه نمی‌کنند وقتی گفتگو
وحشت دارم،
از آغوش مردی که
عشق در او پوسیده است،فرسوده است
از همه مضحکه‌ی باهم بودنی تنها
از ازدواج سرد با سرد
و باهمی دو مساوی خوش‌بخت

ترا به عشق دعوت می‌کنم
تا مرا ترک کنی
در نیمه‌راه