روایت گر

به دنبال یک روایت بی‌پایان
به زنده مرگی شهرزاد می‌مانم
که هر شب قصه می‌زاید
و تمدید می‌کند نفس‌های یک‌شبه‌اش را
در هراسیدن از گلوی بریده‌اش در فردا
در هراسیدن از سکوتی که به مبادای خطر می‌ رود
خطر، هر هزار شبه
و تو.. تو منجی منی
تکرارِ روایت منی در چهره‌هایی که می‌سازم
تکرارِ روایت دیگرگونه من به تکرار
روایتی که می‌نویسمش
با خون خودم
رقیق و جاری
چشمانم را می‌بندم
و می‌آیی
در خط رهایی هر شبه ام
در روایت تازه‌تر
تا مردی شوی که دیشب نبودی
که فردا نخواهی بود
مردی که از لامکان فرشتگان برگردد
مردی که به جنگل بهشت می‌رود
،جنگلی پر از پرنده‌های عاشق
پرنده‌هایی که به دانه‌های ریخته
از دستان او معتادند
مردی که خدای کتاب جادویی می‌شود
تا زن اثیری را دوست بدارد
زنی که هی کلمه می‌شود
و می‌رقصد و می‌زید در دستانش، در چشمانش، در همه هستی‌اش..
جایی که به هم می‌رسیم
هزار و یک‌شبه

 

تهوع

هیچ‌چیزی ادامه ندارد
حتی بدبختی
دیگر نقطه‌ای نیست
به آن زل بزنی
و از طول و عرض آن سخن بگویی
،یا به تکرار
سبک و سنگینش کنی
سؤال‌هایت را از او بپرسی
و به سکوت او پاسخ بدهی
حالا باید
خودت را بجَویی
،مثل گرسنگی
که برای همگان رایگان ست
و بالا بیاوری سراپای پایان‌یافته‌ات را
در تهوع