سؤالی نیست

از دهانت سکه‌های طلایی می‌ریزند
که با آن ها نمی‌شود چیزی را خرید
و در نگاهت آن خطوط فلسفی نیستند
که طرح کنم
بودن و نبودن را

سؤالی نیست
دست از جعل خودت بردار
و منتظر زن محجوبی باش
که در یک قرارداد شتاب‌زده
همه تنش به تو ببخشد

ساعت‌های کوکی همیشه،
به ضرب‌الاجل می‌رسند
و کشتی‌هایی به ساحل رسیده،
طوفان را فراموش می‌کنند

رکوئیم

در شب طوفانی خواهم مرد
کسی در مراسم خاک‌سپاری‌ام نخواهد بود
جز سگ موزارت و ناقوس مرثیه ای که
خودم برای خود سروده‌ام

مرا می‌راندند پیش‌ازاین هم
طوفان‌های اول مرداد