سرزمین افلاطون

باید بروی
قبل از آن که به مورچه ی کوچکی تبدیل شوی
درکشت زار بوته های کوکنار
که هوا را مست کرده در مخیله بی تفکیک باد های جنوب
قبل از آن که به کرم مفلوکی تبدیل شوی
لای دندان هایی پر آمد و رفت زباله های انبار شده
در هجوم پر گفت و گو های بد بو
و زود تر از آن که کارشناسان مومن دست به کار شوند
و به آزمایشگاهی خوکان حلال بفرستند ترا
چشمانت را پر کنند از تصاویرکودکان خونین
دستانت را سر ببرند
صورتت را در نقاب مسخ کنند
صدایت را از حلقومش بیاویزند
و نیم تنه ات را به نمایش گاه حیوانات بی‌سر ببرند
یا جا دهند ترا در آبزی‌دان ماهیان گوشت‌خوار
،همه‌چیز خطرناک ست
دست زدن به هر شی ی
نگاه کردن به هرکسی
نوشتن از هر چیزی
شاید دست بدهی به یک دوست قدیمی
 او ناگهان تبدیل به حشره کوچک و موذی شود
و از لای آستینت به خونت بزند
تا جوش بزنی تمام پوست 
شاید یک صبح از خواب بلند شوی
و ببینی اطرافیان به سنگ تبدیل‌شده‌اند
با گوش‌های کر
و صورت‌های بی لبخند
باید بروی 
هرجایی که می‌شود
هرجایی که تنهایی می‌رود
...و سکوت

فرار

آدم ها دنبالم می‌کنند
گلوله‌ها دنبالم می‌کنند
خاطرات دنبالم می‌کنند
دوستان بد
دشمنان خوب
جنازه‌های گلوله دار و زخم خورده ی جنگ
جسدهای اسکلتی ژنده‌پوش تاریخی
موش‌های مرده آزمایشگاه سرطان مغز
کرم‌های تبدیل‌شده به اژدهای کالبد افلاطون
فلسفه در شکل دهان نیچه
خمیازه‌های کانت
افکار پلید گناه‌آلود قدرت زا
عاشقانه‌های مقدس شهوت پرور
پارادوکس‌های شش پای، تیزپای، دونده 
همه‌چیز، همه‌کس با شش تا پا 
دنبالم می‌کنند
و من می دوم
زیر رگبار گلوله های تیز پا
زیر رگبار گلوله های آتشین سرخ
،که از دهن ها
از بدن ها 
از کله ها
از جنازه ها
از همه سو، از همه جا، از همه کس
پرتاب می شود به سمت من

کسی هست این گلوله‌ها را برگرداند
به سمت خودش 
به سمت دیوار
به سمت آسمان، ستاره‌ها، ماه
یا هر چیزی دیگر
کسی ست از میان دوستان بد
از میان دشمنان خوبم 
که جنازه‌ها را به یک دقیقه سکوت دعوت کند
می‌خواهم آخرین ترانه‌ام را
با سرخط هیچ بخوانم 
می‌خواهم "جمهوری" را رها کنم برای همیشه

فقط بگذارید
پاهایم را دراز کنم
به پهنایی همه فرار
و آرام بخوابم
در خود

جدایی

این آخرین دیدار ماست
دست کشیده‌ام از جدال
دست کشیده‌ام از خود
همه‌چیز مال تو
هرچه را که دارم با خودت ببر
چشم‌هایم را به تو می‌بخشم
قلبم را
کفش‌هایی را که هدیه داده بودی
عطر و سیخک مو
انگشتان دستم
و جامه‌دان سفری را
همه را بردار، برو
حتی حلقه‌ای را که نامت را تنگ
در بغل می‌فشارد
و دوست دارد
بماند

هنوز نمی‌دانی

شبیهِ من شده‌ای
آن‌قدر که رهگذران می‌ایستند
تا مرا بعد از من در تو تماشا کنند
چشمان اندوهگین و غمناکم را
لبخند مرموزم 
روح دمیده در شبح نورانی اما غبارآلودم را

شاید هنوز نمی‌دانی
که چه راز ناک به تو سرایت کرده‌ام
و چه سنگین در تو حرکت می‌کنم
چگونه پلک‌هایت روی‌هم می‌آیند
در خواب‌های از پیش دیده‌ای من
هنوز نمی‌دانی
که نقش مرا بازی می‌کنی
از نیمه‌های یک تراژدی قدیمی
"در قصر کهنه ی "اتللو
و سال‌هاست که خون ریخته‌ای من
خشک نمی‌شود
روی پله هایی که ازآن ها پایین می روی
و سال‌هاست
به دنبال دستمال گم‌شده ای
سرگردانی
شاید هنوز نمی‌دانی
که تا سال‌ها بعد به پایانی نمی‌رسی
جزبه بی‌قراری ابد

برهمن

کاش می‌شد به یکی از آن روزهایی برگردم
که ترا دوست داشتم
صبح بلند شوم
آیینه‌ها را ببوسم
دست‌وپایم را سجده کنم
مثل یک برهمن خوب
مثل یک هندو متدین
بالباس‌های مقدس و پاکیزه عطرآگین
و ظرف پر از میوه و گل‌های خوش‌بو در دستم
رو به روی خودم زانو بزنم
و همه ترانه‌هایی را برای تو سروده‌ام
....با همهمه‌ی گنگی بخوانم
تا پرنده‌ها از شاخه‌ها بپرند
و درختان تکان بخورند از خود
بعد به مسجد بروم یا کلیسا
به هرجایی که می‌شود خدا را پیدا کرد
...خودم را پیدا کنم
و بیفتم به پایی آن‌من خوب
آن‌من دوست‌داشتنی و مهربان
که با تو در من و همه ادیان جهان
...حلول کرده بود