پرواز

همه‌جا آبی شده ست
برهنه می‌شوم تا شنا کنم
برهنه می‌شوم تا سیراب شوم
آن‌قدر تا جهان دوباره سبز شود
و من برگردم به جنگل
از ریشه‌هایم درختان بسیار برویند
با شاخه‌های پر برگ و میوه‌
می‌خواهم
شاهد پرواز پرندگان خوشبختی باشم
که جوجه‌های شان را رها می‌کنند
در باد و طوفان
تا عشق بورزند
جایی که تخم گذاری ممنوع ست

مطبوع

به خودت نزدیک می‌شوی
نزدیک و نزدیک‌تر
خودت را بغل می‌کنی بی‌واسطه
بی‌آنکه پهلوهایت را بخارانی
و دستانت را حلقه کنی
نفس‌هایت مرطوب می‌شود
از گرمی حلقوم شاهکاری که خود آفریده‌ای
و هیچ فاصله‌ای با تو ندارد
هرگز چنین آزاد نبودم
هرگز چنین بی‌خیال و گرم نفس نکشیده بودم
من،
فقط خودم هستم
سرشار از تنهای مطبوع

گم شده

ترا دیگر دیده نمی‌توانم
برمی‌خیزم که جستجویت کنم
چون کودک نابینایی که به دنبال بازیچه اش است
چون ماه ای که شب را نوشیده تا آخرین قطره
برمی‌خیزم تا پیدایت کنم
میان ستارگانی که وجودشان را به خورشید بخشیده‌اند
میان دفتر پاره‌پاره‌ ی ترانه‌هایم
لای کاغذ پاره های دفترقدیمی
در هجوم کلمات عاشقانه‌ یی که سال‌ها را گریسته بودند
برمی‌خیزم که جستجویت کنم
ترا دیگر نمی‌توانم، ببینم
نمی‌توانم به خاطرت بیاورم
آن چنان که بودی
آن چنان که بودم
نمی‌توانم بسرایمت
حتی گاهی که چشمانم را می‌بندم
و به آن‌سوی خاطرات می‌روم
ملودی صفحه ی خالی در گوشم می‌پیچد
بی ترانه … بی کلمه … بی حرف
می‌دانم
آن ترانه‌ی گمشده تویی
تویی
که جایی ست دور از من
تویی که
شاید یکی تازه
او را پیداکرده باشد.