گم شده

ترا دیگر دیده نمی‌توانم
برمی‌خیزم که جستجویت کنم
چون کودک نابینایی که به دنبال بازیچه اش است
چون ماه ای که شب را نوشیده تا آخرین قطره
برمی‌خیزم تا پیدایت کنم
میان ستارگانی که وجودشان را به خورشید بخشیده‌اند
میان دفتر پاره‌پاره‌ ی ترانه‌هایم
لای کاغذ پاره های دفترقدیمی
در هجوم کلمات عاشقانه‌ای که سال‌ها را گریسته بودند
برمی‌خیزم که جستجویت کنم
ترا دیگر نمی‌توانم، ببینم
نمی‌توانم به خاطرت بیاورم
آن چنان که بودی
آن چنان که بودم
نمی‌توانم بسرایمت
حتی گاهی که چشمانم را می‌بندم
و به آن‌سوی خاطرات می‌روم
ملودی صفحه ی خالی در گوشم می‌پیچد
بی ترانه … بی کلمه … بی حرف
می‌دانم
آن ترانه‌ی گمشده تویی
تویی
که جایی ست دور از من
تویی که
شاید یکی تازه
او را پیداکرده باشد.

دیدگاه بسته شده است