زندگی گرد هست

به صفر بر خواهی گشت
زندگی گرد هست
مثل یک پَرهون درشت
با شعاع میزان شده
هم قد خوشبختی یا بدبختی‌ات
هم قد خنده‌هایی که دریغ شان می‌کنی
یا گریه‌هایی که ترا بغل می‌کنند
تا قد بکشی و بزرگ شوی
هم قد عشق‌هایی که باورت نمی‌کنند
یا باوری‌شان نمی‌کنی
کوتاه‌تر از بوسه‌هایی که دوست داری
بروی لبانت بمانند برای همیشه
گرم‌تر از آغوش‌هایی که آمدن و رفتنی ندارند
مگر با اکراه

زندگی گرد هست مثل خودش
مثل عشق،
با سرهای به هم چسبیده آغاز و انتها در نامحسوس
که شکم اندیشه را باد می‌کند با خلأ
مثل آسمان‌وریسمان‌ها نامربوط فلسفی

به صفر بر خواهی گشت
همین‌طوری که نفس پشت نفس می‌کشی
و موهای سرت را شمار می‌کنی غمگنانه

سررسید

چراغ‌ها را که خاموش می‌کنند
بیدار می‌شوی
و میدانی زمانش رسیده ست
از پله‌های پیش پایت پائین می‌روی
حسی چاهی را داری
که از خودش می نوشد،
تاریکی را
و فرو می‌رود پائین و پائین تر
 صدایی نیست بیدارت را به هم بزند
اکنون باید منتظر بمانی
تا کالبدت بیاید بالا

بعد از کلان روایت

از آدم‌هایی که
بسیار شادند می‌ترسم
از آدم‌هایی که همیشه شادمانی می‌کنند
همیشه می‌خندند
و همیشه می‌خندانند
گویا نیروی که آن‌ها را در سطح نگه می‌دارد
مثل شادمانی، ژرف نیست
می‌ترسم
از آدم‌هایی که در تبسم متعارف جمعی گیرکرده‌اند
و از خود انرژی را منبسط می‌کنند
که به‌اندازه عبوس‌های همیشگی وحشتناک ست
می‌ترسم از آنانی که
که پاره‌هایی را از خودشان به دیگران می‌دهند
که فقط مال خودشان است
و از آنانی که اندام های برهنه زندگی را
با انگشت‌نشان می‌دهند
و حرف می‌زنند درباره سکوت

وقتی هیچ حقیقت وجود ندارد
و هیچ کلان روایتی موجود نیست
حقیقت این است که
آنانی که لباس‌های زیرشان را به مردم نشان می‌دهند
شبیه آنانی که برهنه می‌خوابند و برهنه راه می‌روند،
نیستند...
و آنانی که در سطح شنا می‌کنند
و سرشان را از آب بالا نگه می‌دارند
نمی‌توانند مثل آنانی باشند
که آب‌تنی را دوست دارند
تن و سر به آب می‌دهند،
زبان ماهیان را یاد می‌گیرند
سنگینی و سبکی آب را می‌دانند
و می‌توانند نفس بکشند در عمق ژرفنا
آیا خوشبختی‌ای را که به سوی دیگران شلیک می‌کنید
گلوله‌هایی نیستند که از تن سوراخ شده و پیراهن سوراخ نشده‌ای تان
عبور کرده‌اند ؟
مگر به دنیا آمده‌ایم
تا دیگرانِ دیگران باشیم
و دیگران، دیگرانی ما باشند...
چه کسی ازما، شبیه منی خودش خواهد ماند؟
برون از دیگری برای دیگران شدن

گویا دنیا تبدیل به باغ‌ وحشی شده است که
تنها "میمون" پرورش می‌دهد
تنها "میمون" به نمایش می‌گذارد
میمون‌هایی که تماشا گری ندارند
جز خودشان ....

سامانه های بزرگ

تمام چیزهایی را که از دست داده ام
آن قدر نبودند که در جیب کت بارانی ام جا نشوند
و از سوراخ کوچک آن نریزند
روی جاده های خیس بی خبر از یک عابر تاریک و بی چتر
هرچه داشتم ریختنی بود
کوچک و ناقابل 
آن قدر کوچک و ناقابل
که کسی خم نخواهد شد برای برداشتن شان
جهان ما؛ جهان هیاهوی سامانه های بزرگ و چشم گیرست
سامانه های فربه شده که زمین را دم‌به‌دم تکان می‌دهند
و آدمها را به‌زانو زدن درمی آورند
چیزی نداشتم
که به‌زانو زدن وامی‌داشت مرا
...چیزی ندارم
به‌زانو زدن وا‌دارد مرا 

لالایی

برای فرزندان مرده‌ تان
لالایی بخوانید
گورها باوجود آغوش‌های بازشان
زنانی مادر ناشده‌ای بیش نیستند
که ترانه ای نمی دانند جز سکوت

برای فرزندان مرده‌تان
لالایی بخوانید
جنگ هر چند چشمانش را با هیاهوی سرخ شسته است
گوش هایش کر، زبانش لال ست
وسربازان افتاده میان مرگ وزندگی
 زود خوابیدن را دوست ندارند

برای فرزندان مرده‌تان
لالایی بخوانید
کودکان خفته در گرمای بطن تان
هنوز به سقط‌جنین باور ندارند
برای فرزندانتان
برای فرزندانتان 
لالایی بخوانید
شاید به گوش کودک مادرمرده‌ای برسد
با نگاه امیدوار به سمت صدا برگردد

جهان،
در نبود لالایی
پر از صداهای مخوفی ست که
به سمت مردگان
شلیک می‌شود