بعد از کلان روایت

از آدم‌هایی که
بسیار شادند می‌ترسم
از آدم‌هایی که همیشه شادمانی می‌کنند
همیشه می‌خندند
و همیشه می‌خندانند
گویا نیروی که آن‌ها را در سطح نگه می‌دارد
مثل شادمانی، ژرف نیست
می‌ترسم
از آدم‌هایی که در تبسم متعارف جمعی گیرکرده‌اند
و از خود انرژی را منبسط می‌کنند
که به‌اندازه عبوس‌های همیشگی وحشتناک ست
می‌ترسم از آنانی که
که پاره‌هایی را از خودشان به دیگران می‌دهند
که فقط مال خودشان است
و از آنانی که اندام های برهنه زندگی را
با انگشت‌نشان می‌دهند
و حرف می‌زنند درباره سکوت

وقتی هیچ حقیقت وجود ندارد
و هیچ کلان روایتی موجود نیست
حقیقت این است که
آنانی که لباس‌های زیرشان را به مردم نشان می‌دهند
شبیه آنانی که برهنه می‌خوابند و برهنه راه می‌روند،
نیستند...
و آنانی که در سطح شنا می‌کنند
و سرشان را از آب بالا نگه می‌دارند
نمی‌توانند مثل آنانی باشند
که آب‌تنی را دوست دارند
تن و سر به آب می‌دهند،
زبان ماهیان را یاد می‌گیرند
سنگینی و سبکی آب را می‌دانند
و می‌توانند نفس بکشند در عمق ژرفنا
آیا خوشبختی‌ای را که به سوی دیگران شلیک می‌کنید
گلوله‌هایی نیستند که از تن سوراخ شده و پیراهن سوراخ نشده‌ای تان
عبور کرده‌اند ؟
مگر به دنیا آمده‌ایم
تا دیگرانِ دیگران باشیم
و دیگران، دیگرانی ما باشند...
چه کسی ازما، شبیه منی خودش خواهد ماند؟
برون از دیگری برای دیگران شدن

گویا دنیا تبدیل به باغ‌ وحشی شده است که
تنها "میمون" پرورش می‌دهد
تنها "میمون" به نمایش می‌گذارد
میمون‌هایی که تماشا گری ندارند
جز خودشان ....