از مصدر بلعیدن

،جهان
پُر از رابطه‌ها ست
رابطه من با اتاق
که مرا زندگی می‌کند
رابطه من با خیابان
که او را زندگی نمی‌کنم
رابطه من با پنجره
که مرا وصل می‌کند با روز، با شب
رابطه من با سقف
که مرا میخ‌کوب می‌کند در خودم
رابطه من با درخت
که رشد می‌کنیم نه کم‌تر نه بیشتر از محدوده‌ مان
رابطه من با پرنده
که عاشق رفتن و برگشتن ست
عاشق آزادی جنگل
عاشق اسارت آشیانه
رابطه من با حرکت،با توقف، با تداوم
که زلالم می‌کند
که مردابم می‌کند
که در اول، که در دوم، که در میانه
رابطه من با اشیاء
که جُم نمی خورند بی اراده من
رابطه من با آدم‌ها
آدم هایی که دوست شان دارم
آدم هایی که دوست شان ندارم
!و  نه در میانه
رابطه من با خودم
خودم، خودم ... م م م م م
اینجا که می‌رسی
میم من، ترا می گیرد
ومی کوبد به رابطه
اینجا که می‌رسم
دهان باز می‌کنم
آن‌قدر بزرگ و بزرگ‌تر
تا همه را بتوانم، ببلعم

پاسخ دهید