رو در رو

بازی می‌کنم با شیطان
جایی که بَرنده همیشه او ست
نگاهش می‌کنم
وقتی پیاده‌ها را می‌بلعد
و شاه را می‌کَشد پایین
چشمانش که قهقهه می‌زنند پیچ می‌خورم  ازخودم در خودم
می‌ چرخم از خودم در خودم  از حرکت دستانش رو در رو‌
گویا "او" خود زندگی ست
که مرا بازی می‌کند
به بازی نزدیک شده‌ام، نزدیک تر
نفس به نفس،آن‌قدر که گمان می‌کنم
موهایم را می‌کشد به سمت خودش
صورتم را با قهقهه‌اش می‌خراشد
و ناخن می‌کشد به پوستم همه جا
،حس می‌کنم
شاهی را که پایین کشیده بود منم
پیاده‌ هایی را بلعیده منم
احتمال می‌رود
بازیی را که خواهد برد
من باشم

پاسخ دهید