صفر به صفر

تمام هستی‌ام در گرو گذشت زمان است
در خواب‌وبیداری منتظر ورق خوردن تقویمم
منتظر گذشت ماه‌ها، هفته‌ها و روزها و ....
چشم دوخته‌ام به حرکت بطی ساعت روی دقیقه‌ها
می‌دانم آن لحظه‌ی موعد رسیدنی است
لحظه‌ای که زمینی زیر پایم تکان بخورد
و مرا از روی صفری که ایستاده‌ام
پرتاب کند به صفر بعدی

دهقان

قحطی فرامی‌رسد
و تمام القابی را به تو داده بودند
  پس می‌گیرند
ستاره‌های روی شانه‌ات را
که ترا افسر نظامی درخشانی می‌ساخت
از شانه‌هایت می‌کنند
و سرت را برهنه می‌کنند از کلاه پردار 
مثل یک شاه بی‌تاج، بی کفش و بی‌ستاره 
می‌ایستی وسط خودت و
به گندم زاری نگاه می‌کنی
که عطر نانش ستایش بود
به دماغ معطرت
که بو می‌کشید دستان نوازشگران را
نوازشگرانی که هرگز زمین شخم نزده بودند
زمین به تو مدیون نیست
زمین بخشنده است
،زمین
نان قرض نمی‌دهد

نقطه

نشانه ی پایانِ جمله شده ام
که تو مرا از چشمانت منتشر می کنی
و می گذاری هرجایی که حرکت ممنوع است
هرجایی که سخن از نفس می افتد
،هرجایی که سکوت
فراگیر می‌شود
چگونه در ترنم ترانه‌ای
صدا شوم
روی کدام نفس دراز بکشم
که نیفتاده باشد از چشمانت