زن بودن...

از تو می‌گریزم
و دنیا به آخر نمی‌رسد
همین فردا با ریش تراشیده
و تن معطر با "شنل بلو"
چشمان مغرور و لبخند مهربانت
دوباره دنیایی می‌سازی پر از رمز و راز
برای زنی که ترکت نمی‌تواند
زنی که
سال‌ها به تو دور و نزدیک می‌شود
عشق می ورزد و دیوانگی می کند ...
شعله می رقصد در غم و شادی
درد می کشد و تاب می آورد..
می‌شکند
و ترمیم می‌شود مثل یک چینی پتره شده قدیمی
زنی که
میان مرگ وزندگی می‌خزد در زخم‌های خودش
همانی که به نیش و نوش عادت کرده و دوست دارد
ازمارهای آستین تو پیچک های سرخ گزنده بپچید دور تنش
میدانم
آنجا همیشه زنی است
که زود می‌ آید
و بی‌آنکه دنیا به آخر برسد
می گریزد....

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*