زن بودن...

از تو می‌گریزم
و دنیا به آخر نمی‌رسد
همین فردا با ریش تراشیده
و تن معطر با "شنل بلو"
چشمان مغرور و لبخند مهربانت
دوباره دنیایی می‌سازی پر از رمز و راز
برای زنی که ترکت نمی‌تواند
زنی که
سال‌ها به تو دور و نزدیک می‌شود
عشق می ورزد و دیوانگی می کند ...
شعله می رقصد در غم و شادی
درد می کشد و تاب می آورد..
می‌شکند
و ترمیم می‌شود مثل یک چینی پتره شده قدیمی
زنی که
میان مرگ وزندگی می‌خزد در زخم‌های خودش
همانی که به نیش و نوش عادت کرده و دوست دارد
ازمارهای آستین تو پیچک های سرخ گزنده بپچید دور تنش
میدانم
آنجا همیشه زنی است
که زود می‌ آید
و بی‌آنکه دنیا به آخر برسد
می گریزد....

فراموشی

همین‌که حافظه‌ات را گم کردی
پر می‌شوی از اتفاقات تازه
از آشنایی‌های بکر...
خستگی،
رهایت می کند در نیمه را
قلبت دوباره می‌زند
برای دشمن قدیمی ...
دست می دهی ..
با آنانی که دستانت را بریده بود
و بی گلایه طرح می‌ریزی
دیدار تازه را ...
نقشه‌ی کهنه را برمی‌داری
و به آدرس‌های تازه می‌روی
لبخند می زنی به چهار سو
به شش جهت ...
ببخشید ...
نام شما چه بود؟
از آشنایی با شما خوش وقتم ..
تعجب نکن
همه چیز مقدرو شده
دوباره دوستت خواهم داشت...