سرنوشت

به دنیا آمده‌ای
که عاشقم شوی
چشم‌هایت را بدهی به خورشید
دست‌هایت را به دریا
و قلبت را قسمت کنی
میان مردانی که نمی‌دانند دل باختن یعنی چه
مردانی که مجبورند دنبالم کنند مثل سایه
در ظهر تابستان‌های مکرر...
و بی‌قرار باشند از افیونی که از شاهرگ‌های تو
به تکه‌هایی تقسیم‌شده قلبت می‌رسد
به دنیا آمده‌ای
تا خرمست شوی از زالوهای بوسه‌ام
که لبانت را مکیده‌اند چون تیغ دو سر
به دنیا آمده‌ای..
تا دستانت را دراز کنی برای به آغوش کشیدن
پریان دریایی که از پستان‌های من عشق نوشیده‌اند
و نمی‌رسند به پایان هیچ هم‌آغوشی ....
از نیم‌تنه‌ های زنانه‌شان...
چه چیزی تقدیرخطوط تن های باهم فشرده ما را
برهم خواهد زد...
مگر ممکن است؟!
قبل از میعاد بزرگ شیطانی که گناه را
در خوابگاه شعله‌ها به آتش می‌کشد
و عشق را از ما تهی می‌کند...
چشمانت را از خورشید بگیری
و جنین پیری شوی ...
که هرگز به دنیا نیامده است ...