ساتی

وقتی آنجا
ازهر سه زن یکی عاشق تو ست
و من هنوز به سایه هایی که تو را دنبال می کنند،
حسودی می کنم
کاش می شد تکه یی از تو را بردارم
و ناقصت کنم مثل بودای بامیان
بعد سهمی خودم را آتش بزنم ...
به رسم وارونه ی "ساتی"
سپید بپوشم و شمع روشن کنم
از مردن ناگهانی‌ات در آتش سوزیی
که سزاوار آن بودی
شاید تمام شوی از هنوز...
از هرگز
از همیشه

معلوم نیست تا کدام هرگز
و تا ختم کدام همیشه ادامه خواهی داشت
معلوم نیست چقدر دیگر باید نفسم بگیرد
از بستن پنجره‌هایی که رو به تو باز می‌شوند
درون سلول انفرادی که دود تو را پخش می‌کند
بعد از هر فراموشی ...