سایه ها

آن سایه،
پشت آن پرده لرزان و خاکستری تو استی؟
تو استی؟
که لب‌هایت می‌جنبد
در ترانه یی که به گوش من رسیدنی نیست
چشمانت کجاست؟
آن چشمانی که آتش‌بس نمی‌کرد
در جنگ با پلنگان وحشی نگاهم ...
و دستانت از چه آویزان مانده‌اند
و پاهایت که مفلوج ...
آن سایه...
آیا همان موجود دوست داشتنی من ست
که به فنا رفته ...
بگذار باور کنیم
که از"ما" جز سایه‌ها
نمانده است

فاصله از هرجایی که شروع شود
به پایان عشق می‌رسد

لزجی ها

سقوط می کنی
از بلندترین طبقه‌ی یک عمارت بلند
پایت می لغزد از روی ماسه‌ای
از خودت می افتی در خودت
و له می شوی پیش چشمانی که به تو ارج می‌گذاشت
یا میان یک گفت‌وگوی ساده
سرازیر شوی در گودالی از تو
و به مردابی در دیگری...

آسمان‌خراش بودن یک توهم ست
از نطفگی مایع لزجی و لغزنده یی بودیم
که سقوط می‌کردیم
از نیم‌تنه‌ی پایین به نیم‌تنه‌ی پایین
تا شکل بگیریم،
در شکل آدم‌های حقیر و پرمدعا

"زینت نور"

از این شعر وریانت دومی نوشتم بدون آن شاید ها ...

لزجی ها…

شاید سقوط کنی
از بلندترین طبقه‌ی یک عمارت بلند
شاید پایت بلغزد از روی ماسه‌ای
شاید از خودت بیفتی در خودت
و له شوی پیش چشمانی که به تو ارج می‌گذاشت
شاید میان یک گفت‌وگوی ساده
سرازیر شوی در گودالی از تو
یا به مردابی در دیگری...

آسمان‌خراش بودن یک توهم ست
از نطفگی مایع لزجی و لغزنده یی بودیم
که سقوط می‌کردیم
از نیم‌تنه‌ی پایین به نیم‌تنه‌ی پایین
تا شکل بگیریم،
در شکل آدم‌های حقیر و پرمدعا

"زینت نور"