سایه ها

آن سایه،
پشت آن پرده لرزان و خاکستری تو استی؟
تو استی؟
که لب‌هایت می‌جنبد
در ترانه یی که به گوش من رسیدنی نیست
چشمانت کجاست؟
آن چشمانی که آتش‌بس نمی‌کرد
در جنگ با پلنگان وحشی نگاهم ...
و دستانت از چه آویزان مانده‌اند
و پاهایت که مفلوج ...
آن سایه...
آیا همان موجود دوست داشتنی من ست
که به فنا رفته ...
بگذار باور کنیم
که از"ما" جز سایه‌ها
نمانده است

فاصله از هرجایی که شروع شود
به پایان عشق می‌رسد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*