توقف ممنوع

بیشتر از آنم
که دست بیندازی بر هستی‌ام
و مشت کنی انگشتانت را
تا پنهان بمانم از خلق
زمان از میان ما گذشته است
و من اکنون
چشم سوم زایش و حرکتم
چشمان من قادراست
از پشت هر دیواری آذرخشش را
به خیابان برساند
و روشن کند چراغ‌های سبز
"توقف ممنوع " را
و در نگاهانم
گرگانی با چشمان پر از شب‌تاب‌های زرد، قرمز و بنفش
خوابیده‌اند
با تکانی میتوانند
بجهند و روشن کنند کوچه‌ها و پس‌کوچه‌هارا
زبانم اما
شهنامه را از بردارد
ترانه‌هایی را
در بلندگوی شهر پخش خواهد کرد
که هیچ ملکه‌ یی
نشنیده است

در من همه پنجره‌ها
رو به آزادی باز می‌شوند
و همه راه‌ها به خیابان می‌رسند
شلوغی مال من ست
و انزوا،
ترک می‌خورد روی پوست آشنا با خورشیدم

زن
خانه یی نیست
که درش را ببندی
و کلیدش را پنهان کنی...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*