چه کسی

به کجا بر می گردی
که آغوش تر از آغوش من باشد
به کدام شهر...
به کدام خانه ...
چه کسی قلب کوچک غمگینش را پنهان خواهد کرد
پشت پستان های هوس انگیز
که چنگ می زدی قرمز...
چه کسی
خند خواهد زد بی زهر در زهر لب هایت
و بوسه خواهد بخشید بی خواهش
مگر آن زن کاملی نبودم
که کام می گرفتم از تو بی باک
و بازی می کردم بازی هایت را زنانه
مثل زنی که
می بخشید دامنش به باد
که می بخشید
تنش را به شهوت مقدس
و عشق نا مقدس ..
و سر می کشد لبانت را
دراندوه
آیا تازه تر از شعر من خواهی شگفت؟
مثل یک گل سرخ در گلدان کهنه
مثل گل آفتاب درسایه ی درخت تاریک
چه کسی همچو من
دوستت خواهد داشت
آن چنان که ...
این چنین که ...

“پوزش …👣

از شما،
با شما پوزش می‌خواهم
ای واژه‌های غم‌انگیز
که در شکل هستی خود گیرکرده‌اید
مثل سگی که پارس می‌دهد
و دم می‌جنباند
برای صاحبش
مثل ملودی خاک‌سپاری
که پاهای رقصیدنش را پنهان می‌کند
و می خزد بدنبال تابوت

از شما ...
ای لحظه‌های تهوع آلود ...
در نفس‌هایم
که بالا می‌آورید خود را
در زباله‌دان های لبریز از هیچ

از پروانه‌های شعر
که دچار تنیدگی کبود صدها عنکبوت
در تهکوی ذهنم بودند

پوزش می‌خواهم
از شما
از تو ...
از همه ضمایر بی‌نام بعد از خطابه‌ی مکرر
در تالارهای خالی

از همه لبانِ خون‌ریز
که از ظرف شکسته یی
شوکران را نوشیدند

برمی‌خیزم
چون بودا
از سایه‌ی درختی که قد کشید در جا
و میوه آورد چهارفصل
اینک پاهای ورم‌کرده‌ام را
تکان می‌دهم
زمان،
زمان از خود برون شدن است