“پرستش”

به عبادتگاهی سپرده‌شده‌ام
که سنگ‌ها را پرستش می‌کنند
سنگ‌هایی که صورت‌های خاکستری
دارند:
لب‌هایی که گشوده نمی‌شوند
چشم‌هایی که نمی‌بینند
و گوش‌هایی که نمی‌شنوند
سرم را می‌چسبانم به سر بت‌ها
و منتظر می‌مانم
مراسم دعاخوانی شروع شود

“گوشواره‌ها”

تکرار،
شکل دیگری از سکوت است
لب‌هایت را می‌جنبانی
و چیزی نمی‌شنوم
گذشت،
فصل گوشواره‌های آلبالو
و گوش‌های من
گوش‌های من و لب‌های تو
لب‌های من و لب‌های تو
گذشت،
‌فصل میوه‌های رسیده
و بی فصلی وعده‌های نارس

سبدهای خالی زمان را
هرجایی که بگذاری
دیروز نمی‌شود
دیروز نمی‌شود که بگویی "دوستت دارم"
و من باور کنم.

هیچ‌کس آن‌قدر زشت نیست
که سزاوار نفرت من باشد
قلبم را نشانه بگیر
شلیک کن بی‌هیچ نگرانی
عشق از آن فواره خواهد زد
و چشمانم را خواهم بست
چون نابینایی
که پرده‌ها را پس می‌زند
تا خورشید بغلش کند.