“پرستش”

به عبادتگاهی سپرده‌شده‌ام
که سنگ‌ها را پرستش می‌کنند
سنگ‌هایی که صورت‌های خاکستری
دارند:
لب‌هایی که گشوده نمی‌شوند
چشم‌هایی که نمی‌بینند
و گوش‌هایی که نمی‌شنوند
سرم را می‌چسبانم به سر بت‌ها
و منتظر می‌مانم
مراسم دعاخوانی شروع شود