برهمن

کاش می‌شد به یکی از آن روزهایی برگردم
که ترا دوست داشتم
صبح بلند شوم
آیینه‌ها را ببوسم
دست‌وپایم را سجده کنم
مثل یک برهمن خوب
مثل یک هندو متدین
بالباس‌های مقدس و پاکیزه عطرآگین
و ظرف پر از میوه و گل‌های خوش‌بو در دستم
رو به روی خودم زانو بزنم
و همه ترانه‌هایی را برای تو سروده‌ام
....با همهمه‌ی گنگی بخوانم
تا پرنده‌ها از شاخه‌ها بپرند
و درختان تکان بخورند از خود
بعد به مسجد بروم یا کلیسا
به هرجایی که می‌شود خدا را پیدا کرد
...خودم را پیدا کنم
و بیفتم به پایی آن‌من خوب
آن‌من دوست‌داشتنی و مهربان
که با تو در من و همه ادیان جهان
...حلول کرده بود 

آدمک برفی

ستاره‌های تو
از من
ماه و خورشید من
از تو
می‌خواهم با حرکت سر انگشتان تو
طلوع کنم، غروب کنم
...بهار شوم و پائیز
بسوزم زیر حرارت صد درجه در ظهر یک تموز
که عاشقانه بغلم کرده ای 
و منجمد شوم مثل آدمک برفی
پشت حیاط خانه‌ات در سرما

...تو فقط مرا شمار کن
و ببین چقدر چشمک می‌زنم
پیش نی نی قشنگ چشمان تو هر شب

منظومه ی تاریک

زمانی بود
،که آدم‌ها
لبخندهایی از لب ریخته‌ای من بودند
،در جاده‌ها، در خانه‌ها
در هرجایی که دوپاها می‌توانستند گام بردارند
و هرجایی که خوش‌باوری معصوم من پا می‌گذاشت
زمانی بود
که لب‌هایم پس می‌رفت بی‌وقفه
دندان‌هایم نمایان می‌شد در سپیدرویی آدم‌ها
آدم‌هایی که طلایی بودند
و از دهانشان سکه‌های لبخند می‌ریخت
سکه‌های آشتی
سکه‌های دوستی
سکه‌هایی که با آن می‌شد صلح را
وزندگی را بار بار خرید
زمانی بود
که زمین ساز می‌زد
درریتم باورهای رقصان من به آدم‌ها
راه که می‌رفتم
از شادی من خطوط موجی تشعشع می‌کرد
و به تن عابران می‌زد، به تن زمین 
تا بشکفند مثل گل‌های سرخ …
همه‌جا پر از نیلوفر آبی می‌شد
همه آدم‌ها
دوستی‌های آتشین سرخ بودند
و من به دنیا آمده بودم که شعله برقصم 
آن‌قدر زیبا بودم
که زیبایی‌ام را قسمت می‌کردم
هرکه از کنارم می‌گذشت زیبا می‌شد
درخشان می‌شد
آفتابی می‌شد
به اوج می‌رسید
……………
نمی‌دانم چه زمانی
زمان، به دهانم کوبید
نمی‌دانم آدم‌ها چه بر سرم آوردند
از آن زمان دستی ندارم به‌سوی شأن دراز کنم

دستانم
صلیبی شده چسبیده به صورتم
چون دستان مریمی در کوچه‌ها
چون دستان سربازی در آتش باری دشمن
چون دستان کودکی زیر مشت و لگد
هر چه از دهانم می‌ریزد عبوس ست،غمین ست
هر چه از دهان شأن می‌ریزد مشکوک ست، ظنین ست
آن‌قدر زشت شده‌ام
که هرکه از کنارم می‌گذرد
،جزغاله می‌شود
تاریک می‌شود
سیاه می‌شود چون قیر
همه آدم‌ها ، در جاده‌ها، درراه‌ها، در خانه‌ها
در هرجایی که دوپاها می‌توانند گام بردارند
تبدیل به اشباح سیاهی شده‌اند
که راه نمی‌روند درراه
که خطر را صدا می‌زند در گوش‌هایم
مثل ناقوس جنگ‌های خونین
که چرخ می‌زنند در منظومه‌ی شیری تاریک من
دور نقطه‌ شک‌های مارپیچ و سم دار

سؤالی نیست

از دهانت سکه‌های طلایی می‌ریزند
که با آن ها نمی‌شود چیزی را خرید
و در نگاهت آن خطوط فلسفی نیستند
که طرح کنم
بودن و نبودن را

سؤالی نیست
دست از جعل خودت بردار
و منتظر زن محجوبی باش
که در یک قرارداد شتاب‌زده
همه تنش به تو ببخشد

ساعت‌های کوکی همیشه،
به ضرب‌الاجل می‌رسند
و کشتی‌هایی به ساحل رسیده،
طوفان را فراموش می‌کنند

رکوئیم

در شب طوفانی خواهم مرد
کسی در مراسم خاک‌سپاری‌ام نخواهد بود
جز سگ موزارت و ناقوس مرثیه ای که
خودم برای خود سروده‌ام

مرا می‌راندند پیش‌ازاین هم
طوفان‌های اول مرداد