پیروزی

می‌جنگم برای پیروزی
این آخرین پیراهن من ست
چسبیده به استخوان‌هایم
چمدانی ندارم
خانه یی ندارم
وطنی ندارم
برهنگی شرم‌آورم را می‌بخشم
به همه آن چشمانی که
به پوشش‌های رویین
به نقاب‌ها
به زنجیرها
عادت کرده‌اند
این آخرین جنگ من است
روراست‌تر از هر پوششی
در عریانی تمام
با پنجه‌هایم به لباس‌های آهنین تان
چنگ خواهم زد
تا خنجری را به قلبم فروکنید

همه جنگ‌های نابرابر
دو برنده دارد
مرگ و آزادی ...
مرگ،
که پیروز می‌شود
و آزادی،
که برهنه می میرد

توقف ممنوع

بیشتر از آنم
که دست بیندازی بر هستی‌ام
و مشت کنی انگشتانت را
تا پنهان بمانم از خلق
زمان از میان ما گذشته است
و من اکنون
چشم سوم زایش و حرکتم
چشمان من قادراست
از پشت هر دیواری آذرخشش را
به خیابان برساند
و روشن کند چراغ‌های سبز
"توقف ممنوع " را
و در نگاهانم
گرگانی با چشمان پر از شب‌تاب‌های زرد، قرمز و بنفش
خوابیده‌اند
با تکانی میتوانند
بجهند و روشن کنند کوچه‌ها و پس‌کوچه‌هارا
زبانم اما
شهنامه را از بردارد
ترانه‌هایی را
در بلندگوی شهر پخش خواهد کرد
که هیچ ملکه‌ یی
نشنیده است

در من همه پنجره‌ها
رو به آزادی باز می‌شوند
و همه راه‌ها به خیابان می‌رسند
شلوغی مال من ست
و انزوا،
ترک می‌خورد روی پوست آشنا با خورشیدم

زن
خانه یی نیست
که درش را ببندی
و کلیدش را پنهان کنی...

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای
پایانِ پایان نیست
آغازگاه پوسیدن است
ای کهولت دیرباور!
سو سوی چشمانت را
جشن بگیر
با آخرین نگاه شگفت‌زده
دور نیست
فردایی که در کوری مطلق
و با سر سرگشته در آلزایمر
بتی
از قامتت فرو بریزد
که مرده بود،
عمودی

جاری

پشیمان نیستم
اگر از قطره یی
دریایی ساختم بزرگ و باشکوه
و فراموشش کردم تا ابد

نگاه کن به اعظمت خودت
تو دیگر ناچیز نیستی
که بریزی در کام تشنه یی
بی‌اثر
یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو

تا بجنبی این چنین، آن چنان...
ابر خواهی شد و باران
در بسامد جدا از من
و دوام خواهی آورد در جاری

خدا هم فراموش کرده
جهانی را که می‌جنبد از خودش
و دوام می‌آورد بی او