“پوزش …👣

از شما،
با شما پوزش می‌خواهم
ای واژه‌های غم‌انگیز
که در شکل هستی خود گیرکرده‌اید
مثل سگی که پارس می‌دهد
و دم می‌جنباند
برای صاحبش
مثل ملودی خاک‌سپاری
که پاهای رقصیدنش را پنهان می‌کند
و می خزد بدنبال تابوت

از شما ...
ای لحظه‌های تهوع آلود ...
در نفس‌هایم
که بالا می‌آورید خود را
در زباله‌دان های لبریز از هیچ

از پروانه‌های شعر
که دچار تنیدگی کبود صدها عنکبوت
در تهکوی ذهنم بودند

پوزش می‌خواهم
از شما
از تو ...
از همه ضمایر بی‌نام بعد از خطابه‌ی مکرر
در تالارهای خالی

از همه لبانِ خون‌ریز
که از ظرف شکسته یی
شوکران را نوشیدند

برمی‌خیزم
چون بودا
از سایه‌ی درختی که قد کشید در جا
و میوه آورد چهارفصل
اینک پاهای ورم‌کرده‌ام را
تکان می‌دهم
زمان،
زمان از خود برون شدن است

پیروزی

می‌جنگم برای پیروزی
این آخرین پیراهن من ست
چسبیده به استخوان‌هایم
چمدانی ندارم
خانه یی ندارم
وطنی ندارم
برهنگی شرم‌آورم را می‌بخشم
به همه آن چشمانی که
به پوشش‌های رویین
به نقاب‌ها
به زنجیرها
عادت کرده‌اند
این آخرین جنگ من است
روراست‌تر از هر پوششی
در عریانی تمام
با پنجه‌هایم به لباس‌های آهنین تان
چنگ خواهم زد
تا خنجری را به قلبم فروکنید

همه جنگ‌های نابرابر
دو برنده دارد
مرگ و آزادی ...
مرگ،
که پیروز می‌شود
و آزادی،
که برهنه می میرد

توقف ممنوع

بیشتر از آنم
که دست بیندازی بر هستی‌ام
و مشت کنی انگشتانت را
تا پنهان بمانم از خلق
زمان از میان ما گذشته است
و من اکنون
چشم سوم زایش و حرکتم
چشمان من قادراست
از پشت هر دیواری آذرخشش را
به خیابان برساند
و روشن کند چراغ‌های سبز
"توقف ممنوع " را
و در نگاهانم
گرگانی با چشمان پر از شب‌تاب‌های زرد، قرمز و بنفش
خوابیده‌اند
با تکانی میتوانند
بجهند و روشن کنند کوچه‌ها و پس‌کوچه‌هارا
زبانم اما
شهنامه را از بردارد
ترانه‌هایی را
در بلندگوی شهر پخش خواهد کرد
که هیچ ملکه‌ یی
نشنیده است

در من همه پنجره‌ها
رو به آزادی باز می‌شوند
و همه راه‌ها به خیابان می‌رسند
شلوغی مال من ست
و انزوا،
ترک می‌خورد روی پوست آشنا با خورشیدم

زن
خانه یی نیست
که درش را ببندی
و کلیدش را پنهان کنی...