نا تمام

به دنبال چیزی از تو در خودم می‌گردم
چیزی که مرا به زندگی
به خودم
و به جهان دوباره پیوند دهد
به دنبال چیزی از تو در خودم سرگردانم
چیزی به‌جامانده از سونامی جدایی‌ها
به‌جامانده از توفان جهان سوزِ عاشقی
حتی به‌قدر بوسه‌ی فشرده‌ی کوتاه
روی گونه‌ام
به‌قدر نگاهی میان سه کلمه
من و تو و عشق
به‌قدر ملودی سازی که دوست داشتی
فقط یک‌بار بشنویش
به‌اندازه زمزمه‌ی نامم
میان لرزش لبانت در نهایت مستی
به‌قدر شعر عاشقانه یی ...
که ناتمام ماند.

گودال

سرنوشتم را خفه می‌کنم
تا آدم دیگری باشم
از گودالی به گودالی نقب بزنم
تا جای پای خودم را بازکنم
در زمین ...
بیایید ...
تمام جاده‌های سفالی مال شما
مارش کنید به نام انسانیت
بنام حقوق بشر
بنام حق آزادی زن
که از دهان تان افتاده به دهان‌ها
و چکیده از حق در زن
و از زن در حق ...
عروسک‌های تان را نصب کنید
پشت بلندگوهایی که چادر سر می‌کنند
و حرف می‌زنند از آزادی
به‌زودی باز یکی از شما
تبدیل به هیولای تازه یی خواهید شد
تا دیگران را ببلعد

“پوزش …👣

از شما،
با شما پوزش می‌خواهم
ای واژه‌های غم‌انگیز
که در شکل هستی خود گیرکرده‌اید
مثل سگی که پارس می‌دهد
و دم می‌جنباند
برای صاحبش
مثل ملودی خاک‌سپاری
که پاهای رقصیدنش را پنهان می‌کند
و می خزد بدنبال تابوت

از شما ...
ای لحظه‌های تهوع آلود ...
در نفس‌هایم
که بالا می‌آورید خود را
در زباله‌دان های لبریز از هیچ

از پروانه‌های شعر
که دچار تنیدگی کبود صدها عنکبوت
در تهکوی ذهنم بودند

پوزش می‌خواهم
از شما
از تو ...
از همه ضمایر بی‌نام بعد از خطابه‌ی مکرر
در تالارهای خالی

از همه لبانِ خون‌ریز
که از ظرف شکسته یی
شوکران را نوشیدند

برمی‌خیزم
چون بودا
از سایه‌ی درختی که قد کشید در جا
و میوه آورد چهارفصل
اینک پاهای ورم‌کرده‌ام را
تکان می‌دهم
زمان،
زمان از خود برون شدن است