پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای
پایانِ پایان نیست
آغازگاه پوسیدن است
ای کهولت دیرباور!
سو سوی چشمانت را
جشن بگیر
با آخرین نگاه شگفت‌زده
دور نیست
فردایی که در کوری مطلق
و با سر سرگشته در آلزایمر
بتی
از قامتت فرو بریزد
که مرده بود،
عمودی

جاری

پشیمان نیستم
اگر از قطره یی
دریایی ساختم بزرگ و باشکوه
و فراموشش کردم تا ابد

نگاه کن به اعظمت خودت
تو دیگر ناچیز نیستی
که بریزی در کام تشنه یی
بی‌اثر
یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو

تا بجنبی این چنین، آن چنان...
ابر خواهی شد و باران
در بسامد جدا از من
و دوام خواهی آورد در جاری

خدا هم فراموش کرده
جهانی را که می‌جنبد از خودش
و دوام می‌آورد بی او