موعد…

ترا در دشتی رها می‌کنم
که سال‌هاست گرگانش را دریده
و هیچ چوپانی نگرانی بره‌های گمشده در آن نیست
دشتی که دور از هر دریایی
محتاج باران است ...
بارانی که از انتظار و دعا طولانی نخواهد آمد
ترا رها خواهم کرد
تا خو بگیری به تشنگی، سختی و ناامیدی ژرف
همچو اشتران قبیله‌ی عرب در ریگ‌زارها
و پوست بیندازی چندباره
بسان مارهای خشمگین و پیر
و آنگاه
در ظهر یک روز تشنه‌ی تابستانی
آشفته می‌کنم خوابت را
با رگباری از باران برق‌آسا

که این ست
آیینِ آیه‌های آسمانی من...

دعوت

از خودت سخن بگو
نه چنانی که هستی
چنانی که می‌خواهی، باشی
و این ترا زیباتر می‌سازد
اینجا،
جهانِ کلمات هست
و به تو اجازه می‌دهد
جهان را دوباره بسازی
نه آن‌چنانی که هست
چنانی که می‌خواستی، باشد
زیباتر، سبزتر، سرخ‌تر، آبی‌تر
زشت تر، سیاه تر،سیاه تر، سیاه تر
جهانِ رؤیایی
جهانِ کابوسی
جهانِ دوباره
جهانی از گذشته به فردا
جهان شگفتی های ناجور و نامرتب،
جهانی که در آن می‌افتی
که ویران می‌شوی
که می‌شکنی،که می میری
که دوباره زنده می شوی
برمی‌خیزی
و خودت را می‌سازی
چنانی که رویا...

زن بودن...

از تو می‌گریزم
و دنیا به آخر نمی‌رسد
همین فردا با ریش تراشیده
و تن معطر با "شنل بلو"
چشمان مغرور و لبخند مهربانت
دوباره دنیایی می‌سازی پر از رمز و راز
برای زنی که ترکت نمی‌تواند
زنی که
سال‌ها به تو دور و نزدیک می‌شود
عشق می ورزد و دیوانگی می کند ...
شعله می رقصد در غم و شادی
درد می کشد و تاب می آورد..
می‌شکند
و ترمیم می‌شود مثل یک چینی پتره شده قدیمی
زنی که
میان مرگ وزندگی می‌خزد در زخم‌های خودش
همانی که به نیش و نوش عادت کرده و دوست دارد
ازمارهای آستین تو پیچک های سرخ گزنده بپچید دور تنش
میدانم
آنجا همیشه زنی است
که زود می‌ آید
و بی‌آنکه دنیا به آخر برسد
می گریزد....

فراموشی

همین‌که حافظه‌ات را گم کردی
پر می‌شوی از اتفاقات تازه
از آشنایی‌های بکر...
خستگی،
رهایت می کند در نیمه را
قلبت دوباره می‌زند
برای دشمن قدیمی ...
دست می دهی ..
با آنانی که دستانت را بریده بود
و بی گلایه طرح می‌ریزی
دیدار تازه را ...
نقشه‌ی کهنه را برمی‌داری
و به آدرس‌های تازه می‌روی
لبخند می زنی به چهار سو
به شش جهت ...
ببخشید ...
نام شما چه بود؟
از آشنایی با شما خوش وقتم ..
تعجب نکن
همه چیز مقدرو شده
دوباره دوستت خواهم داشت...

نامرئی ها

آیا گاهی از خودت چیزی فهمیده‌ای؟
آیا گاهی از کنار خودت رد شده‌ای؟
تو،
تو که صورت‌های دیگری از من منی
همین‌جا بیست
دستانت را به‌اندازه‌ای یک آغوش نامریی،
بازکن!
ببند!
هیچی واقع نمی‌شود
و این رابطه تو با توقف ست
رابطه تو با کنار ست
رابطه تو با رد شدن ست
رابطه تو با من ست
با من...