دعوت

از خودت سخن بگو
نه چنانی که هستی
چنانی که می‌خواهی، باشی
و این ترا زیباتر می‌سازد
،اینجا
جهانِ کلمات هست
و به تو اجازه می‌دهد
جهان را دوباره بسازی
نه آن‌چنانی که هست
چنانی که می‌خواستی، باشد
زیباتر، سبزتر، سرخ‌تر، آبی‌تر
زشت تر، سیاه تر،سیاه تر، سیاه تر
جهان رؤیایی
جهان دوباره
جهانی از گذشته به فردا
،جهان رؤیا
جهانی که در آن می‌افتی
که ویران می‌شوی
که می‌شکنی،که می میری
که دوباره زنده می شوی
برمی‌خیزی
و خودت را می‌سازی
چنانی که رویا...

نامرئی ها

آیا گاهی از خودت چیزی فهمیده‌ای؟
آیا گاهی از کنار خودت رد شده‌ای؟
،تو
تو که صورت‌های دیگری از من منی
همین‌جا بیست
،دستانت را به‌اندازه‌ای یک آغوش نامریی
!بازکن
!ببند
هیچی واقع نمی‌شود
و این رابطه تو با توقف ست
رابطه تو با کنار ست
رابطه تو با رد شدن ست
رابطه تو با من ست
..با من

برهمن

کاش می‌شد به یکی از آن روزهایی برگردم
که ترا دوست داشتم
صبح بلند شوم
آیینه‌ها را ببوسم
دست‌وپایم را سجده کنم
مثل یک برهمن خوب
مثل یک هندو متدین
بالباس‌های مقدس و پاکیزه عطرآگین
و ظرف پر از میوه و گل‌های خوش‌بو در دستم
رو به روی خودم زانو بزنم
و همه ترانه‌هایی را برای تو سروده‌ام
....با همهمه‌ی گنگی بخوانم
تا پرنده‌ها از شاخه‌ها بپرند
و درختان تکان بخورند از خود
بعد به مسجد بروم یا کلیسا
به هرجایی که می‌شود خدا را پیدا کرد
...خودم را پیدا کنم
و بیفتم به پایی آن‌من خوب
آن‌من دوست‌داشتنی و مهربان
که با تو در من و همه ادیان جهان
...حلول کرده بود 

آدمک برفی

ستاره‌های تو
از من
ماه و خورشید من
از تو
می‌خواهم با حرکت سر انگشتان تو
طلوع کنم، غروب کنم
...بهار شوم و پائیز
بسوزم زیر حرارت صد درجه در ظهر یک تموز
که عاشقانه بغلم کرده ای 
و منجمد شوم مثل آدمک برفی
پشت حیاط خانه‌ات در سرما

...تو فقط مرا شمار کن
و ببین چقدر چشمک می‌زنم
پیش نی نی قشنگ چشمان تو هر شب

سؤالی نیست

از دهانت سکه‌های طلایی می‌ریزند
که با آن ها نمی‌شود چیزی را خرید
و در نگاهت آن خطوط فلسفی نیستند
که طرح کنم
بودن و نبودن را

سؤالی نیست
دست از جعل خودت بردار
و منتظر زن محجوبی باش
که در یک قرارداد شتاب‌زده
همه تنش به تو ببخشد

،ساعت‌های کوکی همیشه
به ضرب‌الاجل می‌رسند
،و کشتی‌هایی به ساحل رسیده
طوفان را فراموش می‌کنند