اندوه

در این دل شکسته کسی جا نمی شود
آیینه ها به صورت من وا نمی شود

آنسوی صورتیست که خالی شده ز خود
قد می کشد درون خودش پا نمی شود

از برگه های چون و چرا زیر بار هیچ
می ماند و به هیچ رقم ما نمی شود

آری درست گفته کسی این غرور زشت
با دست های مهر و وفا تا نمی شود

می مانم و برای خودم گریه می کنم
این بی تو بی تو هیچ دگر با… نمی شود
….
حتا اگر هزار و دو صد ساله هم شوم
در این دل شکسته کسی جا نمی شود
زینت نور

دختر همسایه

باز این دخترِ همسایه و گپ گپ لبِ بام
صحبت از مرگِ سحر، کشتنِ او دم دم شام

باز یک تازه ترک نقشه به مهمانی شب
خاک بر چشمِ سحر سلسله ی حرف و سلام

مهربان! سال به سال تازه کنی عشقِ قدیم
معشوق “اکس” شما،اول ماه، ماه ی تمام

پوزش اما زکدام ماه سخن گفته بودی
مانده در شکلک گردی یا چکیده همه خام

نیم رخ ماه مگر ریخته از قله ی کوه
شکل آفتابه شده روی لگن، پشتِ حمام

پوزشی دیگری از راه رسید، می بخشی
تاکجا میدوی از پشت همین گشنه ی دام؟

زن همسایه که دیشب رویِ بام گوش گرفت
خبر آورده که خوردی ز کسی مالِ حرام
………..
باورش هیچ نکنم یا ز شما قهر کنم
آه! از دختر همسایه و گپ گپ لب بام

خانه

حس میکنم که پنجره بی خانه میشود
سقفی که چترماست زبیگانه میشود
حس میکنم که قامت دیوارمیچکد
دروازه هاشکسته و بی شانه میشود
عکسی جدا میشود از قاب بر زمین
فریاد های وحشی و دیوانه میشود
قالی ز جسمِ خویش به هر گوشه می دود
پرپیچ و تار تار غریبانه میشود
در دست پیر طاقچه ناگه عروسکی
خسته ز رقص کوکی مستانه میشود
گل های سبز باغچه را خار میخورد
خسته دو بال آبیی پروانه میشود
ازسمت وعده های تو غم خنده میزند
قحطی خنده های صمیمانه میشود
حس میکنم که دست کسی میبردترا
زخمی زانفجار همه خانه میشود
زینت نور

صلصال

صلصال من بمان در آتش،میان دود
ای پیکرهمیشه بلند نبود و بود

شهمامه ای ستاده کنارت هزارسال
آزرده در غبار کهن ، دیر و دیر و حال

شهمامه ای که هیچ کسی جز ترا ندید
بس قرن ها که با تو سرود و ترا شنید

حالا مگو: که میروم و میشوم تمام
بر پیکر فسانه ی تو میکنم سلام

حالا که تن شکسته و بی دست و پا ستم
افسانه ی شکست خدا، برملا ستم

حالا که هم زبان مرا کرده اند لال
افتاده ام زکرچ بلند تین، تین و تا ل

حالا که آبروی مرا برده با د ها
خط خورده ام ز ذهن طلایی یاد ها

حالا که خاک شسته سراپای بسترم
باروت، زخم بسته به جا،جای پیکرم

ترکم مکن بمان به کنارم هزار سال
ای پرشکسته بازمن ای مرد بی مثال

درچشمهای آبی من آسمان بمان
مجنون ترین واژه این داستان بمان

تبعیدیم مخواه ازین خاک ازین زمین
زین یادهای عاصی و غمهای دلنشین

دنیای بی تو حجم مقوای کوچکی است
دستان بی پناهیی بیچاره کودکی است

شهمامه ام، فتاده به دستان انفجار
برباد رفته ام ز فر..هنگ انتحار

صلصال من همیشه بمان درکنارمن
همسنگ من، برابرمن، همتبارمن

اندیشه های کهنه و بی آبروی جنگ
فریاد میکشد به گلوگاه هرتفنگ

این روزهای وحشت بسیار رفتنیست
اندیشه های کهنه پی دار رفتنیست

این غربت ستاره و باران همیشه نیست
تکرار شب ، به خلوت ِ “کوشا ن” همیشه نیست

زينت نور

2005-06-09

گواه

با تو جواب هر چه نفس میکشم هواست
تو آخرین دعای منی تا خدا خدا ست

تو آخرین دعای منی تا که زنده ام
در امتداد هر چه رسیدن به ناکجاست

با تو اتاق کوچک من میشود بهشت
ادینه های آبیی دستت پر از رها ست

لبخند زن که سبز شوی، باورت کنم
بی تو تمام جنگل من تشنه ی صداست

بیتو خدا ز قریه ما کوچ کرده بود.
بت گونه های کوچک و ریگی من گواست

تکرار میشوی به لبم بار بار بار . . .
در لابه لای هر چه که باعشق آشناست

تکرار میشوی و مگو! شعرگفته ای….
این واژه های خشکِ لبِ تشنه ی گدا ست

ساده،غریب،بی کُ..له و کفش و دستکش
معصوم و جنگلیی، شکم گشنه، بی غذا ست

بگذار گویمت که چه حس میکنم، ببین
حرفی میان قوس دلم نقطه نقطه تاست

یک نقطه جای نام تو یک نقطه جای دل
یک نقطه جای اشک دو تا نقطه درقفاست
………

بگذار گویمت به نوشتن نمیشود….
تو آخرین دعای منی تا خدا خدا ست

۲۰۰۹