جستجو

شب شده ...
وقتش رسیده از بستر بلند می‌شوی
و به سراغ تاریکی بروی
شاید ایستاده باشد آنجا در اتاق خاموش
با چشمان نابینا،
در یک‌قدمی شمعی که می‌سوزد بیهوده
یا شاید در خیابانی
خوابیده باشد با سایه‌ی مرد آواره
می‌توانی به نام خودش صدایش کنی
به سمتت بر خواهد گشت
و پاسخ خواهد داد:
همه‌جا استم...
حتی در قلب تو که عشق را از یاد برده
و می تپد آن سو تر
از شعله ی شمعی
بیهوده

اشیا

اشیا
به ساعت نگاه می‌کنم
که حرف نمی‌زند
فقط راه می‌رود
به رادیو ...
که چهارگوشه نشسته است
و پیهم حرف می‌زند
به تلویزیون ...
که چیزهایی در او می‌رقصند
که مال او نیستند
از گوشت و پوست او نیستند
به فرش ...
که آلزایمر گرفته و نقش‌هایش را
به خاطر نمی‌آورد
به تقویم ...
که یاد گرفته است هرگز به عقب
نگاه نکند
اشیا را چه چیزی به متن ربط می‌دهد
مگر زبان،
که در "خدمت" من ست
آیا ساعت می‌داند
که در هم‌زمانی من و جهان
"اکنون" کجاست
یا قبل از آن‌که من به دنیا بیایم
"اکنون" گذشته بود

.................
بحث "اکنون" از"پل ریکور"