خوشبختی نامیرا

هنوز خوابم و در خواب ترا می‌بینم
هنوز زندگی در برون از من
میان حقیقت‌های تلخ و ترس‌آورش ادامه دارد
هنوز زلزله خانه را ویران می‌کند
و من و تو از زیر آوارها مثل یک جفت خوشبخت
سرخوش و سلامت دست‌به‌دست هم
می‌پریم،
وسط اکران یک نمایش شگفت‌انگیز
چه کسی خواهد توانست
ما را از عکس‌های قاب شده درزمان
از تاق خانه‌ی قدیمی ما بگیرد
و بیندازد وسط گور آوارها
وقتی ما به خوشبختی نامیرا
و جاودانگی رؤیا شدن رسیده‌ایم

سخاوت

چرا عاشقت نشوند
ماهیان کوچک قرمز ...
نهنگان سرکش طوفان‌ها..
ماسه‌ها، صدف‌ها،ساحل‌ها..
ای آب شیرین دریاها!
حسود نیستم...
خوشبختی‌ بزرگ را باید قسمت کرد
شانس‌طلایی را
زندگی جاودانه را ...
بگذار نفست بکشند
و دوام بیاورند با موج‌های زنده تن‌به‌تن
در رگان سرخ عاشقی‌ها ....

انتخاب

از همه‌چیز گذشتم
تا چشمانم را از من نگیرند
قبل از اینکه به شب برسم
از غلامانِ حلقه‌به‌گوش خورشید بودم
که صبح‌ها نیزه‌هایش را در چشمانم فرومی‌کرد
و غروب‌ها با خونم
سرخ می‌خوابید شادمان...
اکنون دراین تاریکی رقصان
به بینایی مه آلودی رسیده‌ام
که از دریچه ی چشمان خودم می تابد،
شادمان....

دهقان

قحطی فرامی‌رسد
و تمام القابی را به تو داده بودند
  پس می‌گیرند
ستاره‌های روی شانه‌ات را
که ترا افسر نظامی درخشانی می‌ساخت
از شانه‌هایت می‌کنند
و سرت را برهنه می‌کنند از کلاه پردار 
مثل یک شاه بی‌تاج، بی کفش و بی‌ستاره 
می‌ایستی وسط خودت و
به گندم زاری نگاه می‌کنی
که عطر نانش ستایش بود
به دماغ معطرت
که بو می‌کشید دستان نوازشگران را
نوازشگرانی که هرگز زمین شخم نزده بودند
زمین به تو مدیون نیست
زمین بخشنده است
،زمین
نان قرض نمی‌دهد

نقطه

نشانه ی پایانِ جمله شده ام
که تو مرا از چشمانت منتشر می کنی
و می گذاری هرجایی که حرکت ممنوع است
هرجایی که سخن از نفس می افتد
،هرجایی که سکوت
فراگیر می‌شود
چگونه در ترنم ترانه‌ای
صدا شوم
روی کدام نفس دراز بکشم
که نیفتاده باشد از چشمانت