آفرودیته

پرنده ها...
گل‌ها ...
درخت‌ها ...
پروانه ها...
دریای آبی آرام که منتظر توفان است
باران،
که پستان های برهنه‌ی باغچه را دست می کشد
زنبورهای بوسه چین
با لب و دهان آب افتاده از شهد ...
عشقه پیچان‌های بی‌تاب،
که بی‌قرار و لرزان از تن هم بالا می‌روند

نمی‌گذارندم
عشق را فراموش کنم
نمی‌گذارندم
تو را فراموش کنم
و مرا شلاق می زنند
چون اسپان وحشی
چون آفرودیته
چون الهه شهوت زمین،
لمیده در رؤیای فصل سرخ
چشم می‌بندم و باز می‌کنم
تا دوباره "آرس" شوی و بیایی
با بازوان گشاده یک آغوش
و ببری‌ام با خود
چنان که توفان، باغ را ...

چه کسی

به کجا بر می گردی
که آغوش تر از آغوش من باشد
به کدام شهر...
به کدام خانه ...
چه کسی قلب کوچک غمگینش را پنهان خواهد کرد
پشت پستان های هوس انگیز
که چنگ می زدی قرمز...
چه کسی
خند خواهد زد بی زهر در زهر لب هایت
و بوسه خواهد بخشید بی خواهش
مگر آن زن کاملی نبودم
که کام می گرفتم از تو بی باک
و بازی می کردم بازی هایت را زنانه
مثل زنی که
می بخشید دامنش به باد
که می بخشید
تنش را به شهوت مقدس
و عشق نا مقدس ..
و سر می کشد لبانت را
دراندوه
آیا تازه تر از شعر من خواهی شگفت؟
مثل یک گل سرخ در گلدان کهنه
مثل گل آفتاب درسایه ی درخت تاریک
چه کسی همچو من
دوستت خواهد داشت
آن چنان که ...
این چنین که ...

دیکتاتور

من به شما قول می‌دهم
که از بریدن دستانم شکایتی نکنم
و اگر نوبت زبانم رسید
سکوت،
گزینه‌ یی نخواهد بود
که پیش بیاید
یا پس برود

بلندگوهایتان را کوک کنید
به زبان مادری فاشیسم
و برقصید روی پرچم‌های سپیدی
که سرخ‌شده‌اند

من قبل از این‌که به شما برسم
از جنگ،
گریخته بودم

پانگولین ها

نگران روزهای دشوار نباش
نیازی نیست
قایقی بسازی از چوب سخت
با کناره‌های بلند
شنا کن این روز تابستانی را
در بستر آرام آب‌های گرم
آرام بخواب
در قایق چوبی بی بادبان
روی موج‌هایی که خیال جنبیدن ندارند
بی‌خیال ماهی‌های کوچک طلایی
که شناکنان خوابیده‌اند
بی‌خیال نهنگ‌هایی که انقراض شان
پرنده‌های آبی را خوشبخت نمی‌سازد
بی‌خیال پانگولین ها که
فلس‌های مرده‌شان را دندان می‌گیرند
هیچ "تیتانیکی" به خوشبختی نرسیده است
دیر یا زود
توفان خواهد آمد
وهمه کشتی‌های لبه آهنین را
همه قایق‌های کوچک و حقیر را
همه ماهیان دم طلایی خوابیده را
و همه نهنگان و پرندگان را ...
خواهد نوشید

این جا پایان همه روزهای دشوار
به بی‌خیالی توفان می‌رسد