لزجی ها

سقوط می کنی
از بلندترین طبقه‌ی یک عمارت بلند
پایت می لغزد از روی ماسه‌ای
از خودت می افتی در خودت
و له می شوی پیش چشمانی که به تو ارج می‌گذاشت
یا میان یک گفت‌وگوی ساده
سرازیر شوی در گودالی از تو
و به مردابی در دیگری...

آسمان‌خراش بودن یک توهم ست
از نطفگی مایع لزجی و لغزنده یی بودیم
که سقوط می‌کردیم
از نیم‌تنه‌ی پایین به نیم‌تنه‌ی پایین
تا شکل بگیریم،
در شکل آدم‌های حقیر و پرمدعا

"زینت نور"

از این شعر وریانت دومی نوشتم بدون آن شاید ها ...

ساتی

وقتی آنجا
ازهر سه زن یکی عاشق تو ست
و من هنوز به سایه هایی که تو را دنبال می کنند،
حسودی می کنم
کاش می شد تکه یی از تو را بردارم
و ناقصت کنم مثل بودای بامیان
بعد سهمی خودم را آتش بزنم ...
به رسم وارونه ی "ساتی"
سپید بپوشم و شمع روشن کنم
از مردن ناگهانی‌ات در آتش سوزیی
که سزاوار آن بودی
شاید تمام شوی از هنوز...
از هرگز
از همیشه

معلوم نیست تا کدام هرگز
و تا ختم کدام همیشه ادامه خواهی داشت
معلوم نیست چقدر دیگر باید نفسم بگیرد
از بستن پنجره‌هایی که رو به تو باز می‌شوند
درون سلول انفرادی که دود تو را پخش می‌کند
بعد از هر فراموشی ...

تسلا…

نترس،
بگذار در تو نفوذ کنم
بگذار جذب شوم در همه ذرات نورانی درون تو
و ترا فرا بگیرم از هر سو
همچو دانایی یک کور مادر زاد
که با سرانگشتانش جهان را از بر می‌خواند
بگذار تمام چراغ‌ها را در تو خاموش کنم
تا پلک‌هایت روی‌هم بیفتد بی کابوس

خورشید،
تنها قهرمان این قصه نیست
شب هم می‌تواند
شخم بزند زمین سبزی را
که پر از ریشه‌ های اندوه است...

خوشبختی نامیرا

هنوز خوابم و در خواب ترا می‌بینم
هنوز زندگی در برون از من
میان حقیقت‌های تلخ و ترس‌آورش ادامه دارد
هنوز زلزله خانه را ویران می‌کند
و من و تو از زیر آوارها مثل یک جفت خوشبخت
سرخوش و سلامت دست‌به‌دست هم
می‌پریم،
وسط اکران یک نمایش شگفت‌انگیز
چه کسی خواهد توانست
ما را از عکس‌های قاب شده درزمان
از تاق خانه‌ی قدیمی ما بگیرد
و بیندازد وسط گور آوارها
وقتی ما به خوشبختی نامیرا
و جاودانگی رؤیا شدن رسیده‌ایم

سخاوت

چرا عاشقت نشوند
ماهیان کوچک قرمز ...
نهنگان سرکش طوفان‌ها..
ماسه‌ها، صدف‌ها،ساحل‌ها..
ای آب شیرین دریاها!
حسود نیستم...
خوشبختی‌ بزرگ را باید قسمت کرد
شانس‌طلایی را
زندگی جاودانه را ...
بگذار نفست بکشند
و دوام بیاورند با موج‌های زنده تن‌به‌تن
در رگان سرخ عاشقی‌ها ....