سخاوت

چرا عاشقت نشوند
ماهیان کوچک قرمز ...
نهنگان سرکش طوفان‌ها..
ماسه‌ها، صدف‌ها،ساحل‌ها..
ای آب شیرین دریاها!
حسود نیستم...
خوشبختی‌ بزرگ را باید قسمت کرد
شانس‌طلایی را
زندگی جاودانه را ...
بگذار نفست بکشند
و دوام بیاورند با موج‌های زنده تن‌به‌تن
در رگان سرخ عاشقی‌ها ....

انتخاب

از همه‌چیز گذشتم
تا چشمانم را از من نگیرند
قبل از اینکه به شب برسم
از غلامانِ حلقه‌به‌گوش خورشید بودم
که صبح‌ها نیزه‌هایش را در چشمانم فرومی‌کرد
و غروب‌ها با خونم
سرخ می‌خوابید شادمان...
اکنون دراین تاریکی رقصان
به بینایی مه آلودی رسیده‌ام
که از دریچه ی چشمان خودم می تابد،
شادمان....

دهقان

قحطی فرامی‌رسد
و تمام القابی را به تو داده بودند
  پس می‌گیرند
ستاره‌های روی شانه‌ات را
که ترا افسر نظامی درخشانی می‌ساخت
از شانه‌هایت می‌کنند
و سرت را برهنه می‌کنند از کلاه پردار 
مثل یک شاه بی‌تاج، بی کفش و بی‌ستاره 
می‌ایستی وسط خودت و
به گندم زاری نگاه می‌کنی
که عطر نانش ستایش بود
به دماغ معطرت
که بو می‌کشید دستان نوازشگران را
نوازشگرانی که هرگز زمین شخم نزده بودند
زمین به تو مدیون نیست
زمین بخشنده است
زمین،
نان قرض نمی‌دهد

نقطه

نشانه ی پایانِ جمله شده ام
که تو مرا از چشمانت منتشر می کنی
و می گذاری هرجایی که حرکت ممنوع است
هرجایی که سخن از نفس می افتد
هرجایی که سکوت،
فراگیر می‌شود
چگونه در ترنم ترانه‌ای
صدا شوم
روی کدام نفس دراز بکشم
که نیفتاده باشد از چشمانت

رو در رو

بازی می‌کنم با شیطان
جایی که بَرنده همیشه او ست
نگاهش می‌کنم
وقتی پیاده‌ها را می‌بلعد
و شاه را می‌کَشد پایین
چشمانش که قهقهه می‌زنند پیچ می‌خورم  ازخودم در خودم
می‌ چرخم از خودم در خودم  از حرکت دستانش رو در رو‌
گویا "او" خود زندگی ست
که مرا بازی می‌کند
به بازی نزدیک شده‌ام، نزدیک تر
نفس به نفس،آن‌قدر که گمان می‌کنم
موهایم را می‌کشد به سمت خودش
صورتم را با قهقهه‌اش می‌خراشد
و ناخن می‌کشد به پوستم همه جا
حس می‌کنم،
شاهی را که پایین کشیده بود منم
پیاده‌ هایی را که بلعیده منم
احتمال می‌رود
بازیی را که خواهد برد
من باشم