دهقان

قحطی فرامی‌رسد
و تمام القابی را به تو داده بودند
  پس می‌گیرند
ستاره‌های روی شانه‌ات را
که ترا افسر نظامی درخشانی می‌ساخت
از شانه‌هایت می‌کنند
و سرت را برهنه می‌کنند از کلاه پردار 
مثل یک شاه بی‌تاج، بی کفش و بی‌ستاره 
می‌ایستی وسط خودت و
به گندم زاری نگاه می‌کنی
که عطر نانش ستایش بود
به دماغ معطرت
که بو می‌کشید دستان نوازشگران را
نوازشگرانی که هرگز زمین شخم نزده بودند
زمین به تو مدیون نیست
زمین بخشنده است
زمین،
نان قرض نمی‌دهد

نقطه

نشانه ی پایانِ جمله شده ام
که تو مرا از چشمانت منتشر می کنی
و می گذاری هرجایی که حرکت ممنوع است
هرجایی که سخن از نفس می افتد
هرجایی که سکوت،
فراگیر می‌شود
چگونه در ترنم ترانه‌ای
صدا شوم
روی کدام نفس دراز بکشم
که نیفتاده باشد از چشمانت

رو در رو

بازی می‌کنم با شیطان
جایی که بَرنده همیشه او ست
نگاهش می‌کنم
وقتی پیاده‌ها را می‌بلعد
و شاه را می‌کَشد پایین
چشمانش که قهقهه می‌زنند پیچ می‌خورم  ازخودم در خودم
می‌ چرخم از خودم در خودم  از حرکت دستانش رو در رو‌
گویا "او" خود زندگی ست
که مرا بازی می‌کند
به بازی نزدیک شده‌ام، نزدیک تر
نفس به نفس،آن‌قدر که گمان می‌کنم
موهایم را می‌کشد به سمت خودش
صورتم را با قهقهه‌اش می‌خراشد
و ناخن می‌کشد به پوستم همه جا
حس می‌کنم،
شاهی را که پایین کشیده بود منم
پیاده‌ هایی را که بلعیده منم
احتمال می‌رود
بازیی را که خواهد برد
من باشم

جاودانگی مدوسا

بعد از مرگ تو،
هرگز نمردم
هرگز نمی‌میرم
مثل ثانیه‌ای افتاده در چشمه‌ی حیاتم، که "قرن" شده باشد
قرنی، با سال‌های نوری از صفر تا صد
استاده ام اینجا وسط شهر
مثل تندیس طلایی مدوسا با موهای افشان
که گورگان های آویخته دارد
ایستاده‌ام تا تماشایم کنند
با لبخندی که نمی‌چکد از لب‌هایم
ایستادم تا دست بکشند
بر اندام‌های برهنه‌ام
که سردتر از باکرگی ست
تا تماشا کنند چشمان سنگی‌ام را
که ترک نمی‌خورد از نگاهشان
تا تماشا کنند سکوتم را
که از قبل، قابل پیش‌بینی ست
ایستاده‌ام تا تماشا...
تا تماشایم کنند
که نمی خشکم زیر برق زدن‌های واهی آفتاب
که منجمد نمی شوم در برف
که چتر طلب نمی کنم در باران
مثل همه جاودانه های خوب بشری
که تندیس شده اند از شدت درد
که تندیس شده اند از شدت عشق
از شدت زندگی
هرگز نمردم
هرگز نمی‌میرم
همه‌جا استم، همه‌جا
در سمفونی همه سوگ‌ها
سازی از من ست
زیر نت سین، روی واو، پای گاف
در های های شهنایی ها
سازی از من ست که فرو می‌ریزاند دل‌های بی قرار
و هراسان از جدایی را
 لای تار گیتار،پشت قرمزهای عاشقانه‌ای‌تان،
سازی از من ست
بعد از مرگ تو نمردم نه می میرم 
چون سلول سرطانی تکثیر می کنم در خود
دردناک و دلیر و عنکبوت وار
از هزارتاهزارتا هزار
هرروز بزرگ می‌شوم بزرگ‌تر
بلند و بلند تر
خشت روی خشت
تا دیوار چین باشم بین خود و زمان
تا فاصله بگیرم از فردایی
که بی زندگی است

لالایی

برای فرزندان مرده‌ تان
لالایی بخوانید
گورها باوجود آغوش‌های بازشان
زنانی مادر ناشده‌ای بیش نیستند
که ترانه ای نمی دانند جز سکوت

برای فرزندان مرده‌تان
لالایی بخوانید
جنگ هر چند چشمانش را با هیاهوی سرخ شسته است
گوش هایش کر، زبانش لال ست
وسربازان افتاده میان مرگ وزندگی
 زود خوابیدن را دوست ندارند

برای فرزندان مرده‌تان
لالایی بخوانید
کودکان خفته در گرمای بطن تان
هنوز به سقط‌جنین باور ندارند
برای فرزندانتان
برای فرزندانتان 
لالایی بخوانید
شاید به گوش کودک مادرمرده‌ای برسد
با نگاه امیدوار به سمت صدا برگردد

جهان،
در نبود لالایی
پر از صداهای مخوفی ست که
به سمت مردگان
شلیک می‌شود