لزجی ها…

شاید سقوط کنی
از بلندترین طبقه‌ی یک عمارت بلند
شاید پایت بلغزد از روی ماسه‌ای
شاید از خودت بیفتی در خودت
و له شوی پیش چشمانی که به تو ارج می‌گذاشت
شاید میان یک گفت‌وگوی ساده
سرازیر شوی در گودالی از تو
یا به مردابی در دیگری...

آسمان‌خراش بودن یک توهم ست
از نطفگی مایع لزجی و لغزنده یی بودیم
که سقوط می‌کردیم
از نیم‌تنه‌ی پایین به نیم‌تنه‌ی پایین
تا شکل بگیریم،
در شکل آدم‌های حقیر و پرمدعا

"زینت نور"

هدف

سرساعت به هدف می رسی
این جا همان جایی است
که تمام نقشه های جهان به تو آدرس داده اند
پشت سرت پایان جستجو است
زیرپایت هدف
و آن سو تر صد ها حفره
درازه کشیده روی زمین موعد
برای آنانی که 
قرار است سرساعت
به هدف برسند

سقوط

زمین همیشه هموار نیست
و زلزله‌ها دائم در کمین‌اند
وقتی کنار دیگران ایستاده‌ای ...
بلندی‌ها و پستی‌ها باهم سقوط خواهند کرد
و بی‌دلیل به مرداب‌هایی سرازیر خواهی شد
که پیش پای تو باز نشده‌اند

حرکت

راه می‌روی که نه پوسی
وقتی درخت نیستی
سنگ نیستی
راه می روی در زمان،
که ایستایی نمی شناسد
و به آینده موکول است

راه می‌روی
تا نه پوسی
حتی اگر کفش پلاستیکی باشی
روی تسمه‌ی متحرک کارخانه محصولات ارزان‌قیمت
یا جوراب‌های یک‌بارمصرف
جراح قلب

صفر به صفر

تمام هستی‌ام در گرو گذشت زمان است
در خواب‌وبیداری منتظر ورق خوردن تقویمم
منتظر گذشت ماه‌ها، هفته‌ها و روزها و ....
چشم دوخته‌ام به حرکت بطی ساعت روی دقیقه‌ها
می‌دانم آن لحظه‌ی موعد رسیدنی است
لحظه‌ای که زمینی زیر پایم تکان بخورد
و مرا از روی صفری که ایستاده‌ام
پرتاب کند به صفر بعدی