صفر به صفر

تمام هستی‌ام در گرو گذشت زمان است
در خواب‌وبیداری منتظر ورق خوردن تقویمم
منتظر گذشت ماه‌ها، هفته‌ها و روزها و ....
چشم دوخته‌ام به حرکت بطی ساعت روی دقیقه‌ها
می‌دانم آن لحظه‌ی موعد رسیدنی است
لحظه‌ای که زمینی زیر پایم تکان بخورد
و مرا از روی صفری که ایستاده‌ام
پرتاب کند به صفر بعدی

آدم کنارخودش

آدم کنار خودش می‌خوابد
آدم موهای خودش را نوازش می‌کند
آدم دست خودش را می‌گیرد
....و می‌برد به گردش
آدم با خودش می‌خندد
برای جوک‌های که هیچ‌کس به او نگفته است
برای جوک‌های صامت
برای آمیزش برهنه و بی‌خیال میمون‌ها
که اشرف مخلوقات نیستند
آدم زنگ می‌زند به شماره قدیمی‌اش
یکی را که دگر خودش نیست
به اسم کوچک صدا می‌زد
و می‌پرسد آیا هنوز آنجایی؟
آدم با سکوت به صدای بلند حرف می‌زند
و بی‌آنکه هیچ اختلاف‌نظری مدخل شود
هیچ تأییدی مدخل شود
آدم به خودش نامه می‌نویسد
و منتظر پاسخ می‌ماند
آدم کتاب هایی را می خواند که به انقراض رفته اند
آدم نوارها را می‌گردد
و آهنگ‌هایی را می‌شنود که هیچ وقت نمی خواست
بشنوید
.....آدم به جمع نمی‌رود
و نمی‌رقصد میان جماعتی که می‌لولند کنار هم
  با شکم‌های پر از بی‌شعوری
آدم از خودش انتقام نمی‌گیرد
،هیچ‌چیزی به‌اندازه انتقام
وحشت ناک نیست
انتقامی که حس حقیری را در او بیدار می‌کند
حس فرار از خودش را

از مصدر بلعیدن

جهان،
پُر از رابطه‌ها ست
رابطه من با اتاق
که مرا زندگی می‌کند
رابطه من با خیابان
که او را زندگی نمی‌کنم
رابطه من با پنجره
که مرا وصل می‌کند با روز، با شب
رابطه من با سقف
که مرا میخ‌کوب می‌کند در خودم
رابطه من با درخت
که رشد می‌کنیم نه کم‌تر نه بیشتر از محدوده‌ مان
رابطه من با پرنده
که عاشق رفتن و برگشتن ست
عاشق آزادی جنگل
عاشق اسارت آشیانه
رابطه من با حرکت،با توقف، با تداوم
که زلالم می‌کند
که مردابم می‌کند
که در اول، که در دوم، که در میانه
رابطه من با اشیاء
که جُم نمی خورند بی اراده من
رابطه من با آدم‌ها
آدم هایی که دوست شان دارم
آدم هایی که دوست شان ندارم
و  نه در میانه!
رابطه من با خودم
خودم، خودم ... م م م م م
اینجا که می‌رسی
میم من، ترا می گیرد
ومی کوبد به رابطه
اینجا که می‌رسم
دهان باز می‌کنم
آن‌قدر بزرگ و بزرگ‌تر
تا همه را بتوانم، ببلعم

زندگی گرد هست

به صفر بر خواهی گشت
زندگی گرد هست
مثل یک پَرهون درشت
با شعاع میزان شده
هم قد خوشبختی یا بدبختی‌ات
هم قد خنده‌هایی که دریغ شان می‌کنی
یا گریه‌هایی که ترا بغل می‌کنند
تا قد بکشی و بزرگ شوی
هم قد عشق‌هایی که باورت نمی‌کنند
یا باوری‌شان نمی‌کنی
کوتاه‌تر از بوسه‌هایی که دوست داری
بروی لبانت بمانند برای همیشه
گرم‌تر از آغوش‌هایی که آمدن و رفتنی ندارند
مگر با اکراه

زندگی گرد هست مثل خودش
،مثل عشق
با سرهای به هم چسبیده آغاز و انتها در نامحسوس
که شکم اندیشه را باد می‌کند با خلأ
مثل آسمان‌وریسمان‌ها نامربوط فلسفی

به صفر بر خواهی گشت
همین‌طوری که نفس پشت نفس می‌کشی
و موهای سرت را شمار می‌کنی غمگنانه

سررسید

چراغ‌ها را که خاموش می‌کنند
بیدار می‌شوی
و میدانی زمانش رسیده ست
از پله‌های پیش پایت پائین می‌روی
حسی چاهی را داری
،که از خودش می نوشد
تاریکی را
و فرو می‌رود پائین و پائین تر
 صدایی نیست بیدارت را به هم بزند
اکنون باید منتظر بمانی
تا کالبدت بیاید بالا