سررسید

چراغ‌ها را که خاموش می‌کنند
بیدار می‌شوی
و میدانی زمانش رسیده ست
از پله‌های پیش پایت پائین می‌روی
حسی چاهی را داری
که از خودش می نوشد،
تاریکی را
و فرو می‌رود پائین و پائین تر
 صدایی نیست بیدارت را به هم بزند
اکنون باید منتظر بمانی
تا کالبدت بیاید بالا

بعد از کلان روایت

از آدم‌هایی که
بسیار شادند می‌ترسم
از آدم‌هایی که همیشه شادمانی می‌کنند
همیشه می‌خندند
و همیشه می‌خندانند
گویا نیروی که آن‌ها را در سطح نگه می‌دارد
مثل شادمانی، ژرف نیست
می‌ترسم
از آدم‌هایی که در تبسم متعارف جمعی گیرکرده‌اند
و از خود انرژی را منبسط می‌کنند
که به‌اندازه عبوس‌های همیشگی وحشتناک ست
می‌ترسم از آنانی که
که پاره‌هایی را از خودشان به دیگران می‌دهند
که فقط مال خودشان است
و از آنانی که اندام های برهنه زندگی را
با انگشت‌نشان می‌دهند
و حرف می‌زنند درباره سکوت

وقتی هیچ حقیقت وجود ندارد
و هیچ کلان روایتی موجود نیست
حقیقت این است که
آنانی که لباس‌های زیرشان را به مردم نشان می‌دهند
شبیه آنانی که برهنه می‌خوابند و برهنه راه می‌روند،
نیستند...
و آنانی که در سطح شنا می‌کنند
و سرشان را از آب بالا نگه می‌دارند
نمی‌توانند مثل آنانی باشند
که آب‌تنی را دوست دارند
تن و سر به آب می‌دهند،
زبان ماهیان را یاد می‌گیرند
سنگینی و سبکی آب را می‌دانند
و می‌توانند نفس بکشند در عمق ژرفنا
آیا خوشبختی‌ای را که به سوی دیگران شلیک می‌کنید
گلوله‌هایی نیستند که از تن سوراخ شده و پیراهن سوراخ نشده‌ای تان
عبور کرده‌اند ؟
مگر به دنیا آمده‌ایم
تا دیگرانِ دیگران باشیم
و دیگران، دیگرانی ما باشند...
چه کسی ازما، شبیه منی خودش خواهد ماند؟
برون از دیگری برای دیگران شدن

گویا دنیا تبدیل به باغ‌ وحشی شده است که
تنها "میمون" پرورش می‌دهد
تنها "میمون" به نمایش می‌گذارد
میمون‌هایی که تماشا گری ندارند
جز خودشان ....

سامانه های بزرگ

تمام چیزهایی را که از دست داده ام
آن قدر نبودند که در جیب کت بارانی ام جا نشوند
و از سوراخ کوچک آن نریزند
روی جاده های خیس بی خبر از یک عابر تاریک و بی چتر
هرچه داشتم ریختنی بود
کوچک و ناقابل 
آن قدر کوچک و ناقابل
که کسی خم نخواهد شد برای برداشتن شان
جهان ما؛ جهان هیاهوی سامانه های بزرگ و چشم گیرست
سامانه های فربه شده که زمین را دم‌به‌دم تکان می‌دهند
و آدمها را به‌زانو زدن درمی آورند
چیزی نداشتم
که به‌زانو زدن وامی‌داشت مرا
...چیزی ندارم
به‌زانو زدن وا‌دارد مرا 

سرزمین افلاطون

باید بروی
قبل از آن که به مورچه ی کوچکی تبدیل شوی
درکشت زار بوته های کوکنار
که هوا را مست کرده در مخیله بی تفکیک باد های جنوب
قبل از آن که به کرم مفلوکی تبدیل شوی
لای دندان هایی پر آمد و رفت زباله های انبار شده
در هجوم پر گفت و گو های بد بو
و زود تر از آن که کارشناسان مومن دست به کار شوند
و به آزمایشگاهی خوکان حلال بفرستند ترا
چشمانت را پر کنند از تصاویرکودکان خونین
دستانت را سر ببرند
صورتت را در نقاب مسخ کنند
صدایت را از حلقومش بیاویزند
و نیم تنه ات را به نمایش گاه حیوانات بی‌سر ببرند
یا جا دهند ترا در آبزی‌دان ماهیان گوشت‌خوار
همه‌چیز خطرناک ست،
دست زدن به هر شی ی
نگاه کردن به هرکسی
نوشتن از هر چیزی
شاید دست بدهی به یک دوست قدیمی
 او ناگهان تبدیل به حشره کوچک و موذی شود
و از لای آستینت به خونت بزند
تا جوش بزنی تمام پوست 
شاید یک صبح از خواب بلند شوی
و ببینی اطرافیان به سنگ تبدیل‌شده‌اند
با گوش‌های کر
و صورت‌های بی لبخند
باید بروی 
هرجایی که می‌شود
هرجایی که تنهایی می‌رود
و سکوت...

فرار

آدم ها دنبالم می‌کنند
گلوله‌ها دنبالم می‌کنند
خاطرات دنبالم می‌کنند
دوستان بد
دشمنان خوب
جنازه‌های گلوله دار و زخم خورده ی جنگ
جسدهای اسکلتی ژنده‌پوش تاریخی
موش‌های مرده آزمایشگاه سرطان مغز
کرم‌های تبدیل‌شده به اژدهای کالبد افلاطون
فلسفه در شکل دهان نیچه
خمیازه‌های کانت
افکار پلید گناه‌آلود قدرت زا
عاشقانه‌های مقدس شهوت پرور
پارادوکس‌های شش پای، تیزپای، دونده 
همه‌چیز، همه‌کس با شش تا پا 
دنبالم می‌کنند
و من می دوم
زیر رگبار گلوله های تیز پا
زیر رگبار گلوله های آتشین سرخ
که از دهن ها،
از بدن ها 
از کله ها
از جنازه ها
از همه سو، از همه جا، از همه کس
پرتاب می شود به سمت من

کسی هست این گلوله‌ها را برگرداند
به سمت خودش 
به سمت دیوار
به سمت آسمان، ستاره‌ها، ماه
یا هر چیزی دیگر
کسی ست از میان دوستان بد
از میان دشمنان خوبم 
که جنازه‌ها را به یک دقیقه سکوت دعوت کند
می‌خواهم آخرین ترانه‌ام را
با سرخط هیچ بخوانم 
می‌خواهم "جمهوری" را رها کنم برای همیشه

فقط بگذارید
پاهایم را دراز کنم
به پهنایی همه فرار
و آرام بخوابم
در خود