درزها

درزهای پیراهنم که زیر چرخ خیاطی می رفت
برهنه می شدم
در گره شرمی میان دست و پایم
نامادری سوراخ ها را سوزن می کشید
و من به بغچه ی پر از لباس عید خواهرم
زل می زدم
که هیچ کدام اندازه من نبود ..

مگس های عزیز

فیل ها جا می شوند
در دهن کوچک، بزرگ نمایی
مگس ها اما بی ارزش اند
مگس ها را نمی شود، شعر نوشت
دل و شب و عشق
مهتاب و ستاره و شراب
از دهن نمی افتد
حالم بهم می خورد
از زندگی زیباست در عشق
از شب های مهتابی
از دست های کشال
از قفس، از دیوار …
ازپرنده و جنگل
از سوراخهایی که پر و خالی می شوند
با لوله های ماده نر کلمات
و ازدواج دوباره کهنه با کهنه
دستانت را به من بده
تا پرواز موذی مگس ها را
برایت امضا کنم
تازه گی بوی گند نمی دهد

ماه و آسمان

به طبیعی ترین شکل خودم بر می گیرم
در نیمه های یک غروب
که آسمان سرخ می شود
و من می دانم که آبستنم
و می دانم که پسری خواهم زایید
شبیهی تو،
با چشمان میشی و ابروان انبوه
صورت روشن و لبخند مغشوش
که دستانش به شکلی آغوش گشوده ای
همیشه،
باز است
باز، به اندازه ی تن دنیا
به طبیعی ترین شکل خودم می رسم
و بی خیال دست می اندازم
و کلمات را می قاپم
تا پشت هم شلیک شان کنم
مثل یک مسلسل ستاره پاشان و پرنور
که می درخشد در تاریکی
حالا…
حالا خود کاملم …
ماه تمام …نیمه دوم اگست..
به سایه ام نگاه کن!
در حوضچه روی برگ های نیلوفر…
ماه و آسمان نوشته …

برای تو که همیشه می مردی

خیال می کنند
برای خود مرگی باید گوشهای دراز داشته باشی
و همیشه باید یکی از رو به رو سینه ات را هدف بگیرد
با گلوله هایی که میراث پدری ات نیست…
با مجاز ترین مرگ
با مشروع ترین مرگی ممکن
مرگ بی سر و صدا و خوش
یا باید در جاده های شهر
به رسم معمول اجدادی ما تکه، تکه شوی
بیفتی و حلال بمیری …
اینجا همه به همه مقروض اند
و همه به همه حساب پس می دهند
حساب زندگی، حساب مرگ
حساب شادی، حساب غم
همه خیال کردند …
تو فقط تویی…
و لی منی که ترا دو تا می کرد …
منی که هر روز در تو می مرد
منی که با همسایه ها دوست نبود ..
منی که پسرت را بغل نمی کرد ..
منی که از نارفیقی گلایه داشت
و خودش، رفیق خودش نبود
رفیق تو هم نبود…
منی که ترا ابستره می کشید
با لکه های خون، سر بریده
چشم های گشاد و بی دهن
بی دهن، مثل سکوت…
تابلویی ابستره مغشوش از آنهایی که این روز ها
هیچ کسی دوست ندارد به دیوار خانه اش بیاویزد
منی که از درون شلیک می کرد
گلوله ها را سمت خودش، سمت تو
حلقه می آویخت
و صندلی را لگد می زد
منی که ترا هر روز می کشت …
و ترا هر روز می کشت
و ترا …
و ترا ..
منی که خیال می کرد…
راه دیگری هم است ..
راهی که با تو یکجا از سقف
و طناب و صندلی خلاص شود
خلاص…

نمی دانستی که
اینجا زخم هایی روی ابستره را پاک نمی کنند
تماشا نمی کنند
ابستره هایی که هر روز می کشیم
خود تماشا می کنیم و خود خط می زنیم…
ابستره ها،
من و تو هایی اند
که هیچ کس نمی خواهد
رفیق شان باشد…
مثلی که من و تو
رفیق هم نبودیم
رفیق هم نشدیم

“اهدا به دوست خوبم حامد مقتدر که خودکشی او را از شعر گرفت

بی ربط ها (3)

گاهی به مرد زندانی
از لای میله های فلزی،
که صورتش را نصف نصف نصف می کند،
نگاه کرده ای؟
یا به پدری که دستانش را دراز کرده
به سمت کودکش
با آنکه فاصله میان شان برای من و تو
بی نهایت می نماید…
گاهی بغل کرده ای عروسک مرده ات را،
در جشن سال مرگ مادرت…
آن زمان که شیطان خر مستی می کرد
بی همراهی رقصان سیه پوش ..
گاهی شده که روی تابوت دوستی خم شوی
و بو بکشی مو های تازه شسته اش را …
یا شده که بریده های سه تا نامه را
میان دو سال و شش ماه و چهار روز با هم یک نفس بخوانی ؟
و حرف حرف اش را در پارادوکس عشق و نفرت، از بر کنی
با آن بخندی،
با آن بگری
و رو به روی کلمات بیفتی و غش کنی…
یکی باید به درد مشترک میان اینها پاسخ بدهد
وقتی من جراح نیستم
و قلب ها را الکی به زندگی پیوند زده نمی توانم
نه هم قادرم شادی رایگان کادو بدهم
برای آمرزش ارواح بزرگ
ارواح بزرگ،
بهای سنگینی دارند …
اصلن بی خیال،
هر چه میانه اش با خدا خوب باشد
برای من بدیاری می آورد

من پای خوشبختی خودم بی نام
امضاء می کنم
مرا، به پایان خط بنویسید …