حلول

ترا می‌شناختم
هزار سال قبل از این‌که به دنیا بیایی
قبل از آن‌که نطفه‌ ی پدران و مادران دورمان
بسته شود و زمین بجنبد از لرزه‌های عشق
قبل از آن‌که مولانا به کشف شمس برود
و "بی همگان به سر" شود...
"بی تو به سر نمی‌شود" شود ...
ترا می‌شناختم
همه‌جا بودی،
به شکل مطلق مرد اثیری که حلول می‌کرد
در همه‌چیز و همه‌کس ...
به شکل پروانه‌ها و گل‌ها .....
به شکل باران و هوا ...
در خانه‌ی تاریک پیله یی من ...
جایی در تنیدگی تاری که می‌تنید مرا؛
در حافظه‌ی تاریخی نامکشوف،
از عدم تا هستی ...
صدایت را می‌شناختم ...
قبل از این‌که به نام خودم ... صدایم کند
در همهمه نام‌هایی که نمی‌شناختی
و نگاهت را ...
چشمانت را دیده بودم ...
قبل از این‌که قهوه‌یی باشند
آبی بودند و بعدها که سبز و عسلی ...
و دستانت را
و دستانت را که تا دورهای دور
به‌قدر عشق،
به‌اندازه مهربانی،
دراز می شدند ...
برای به آغوش کشیدن همه زنان برهنه‌ی استاده
در صف سال ها، قرن ها و سده ها...
برای به آغوش کشیدن زنانی که
ترا نمی‌شناختند ...

رقص بومی تن

از تو شروع‌ شده‌ام
مثل یک شعر عاشقانه
بریده بریده نفس می‌کشم
پیراهن سرخ می‌پوشم
و می‌گذارم گوشه‌های دامنم در باد برقصد

تو هم آتشی بر پا کن
در صحن جنگلی تن ما
تا با صدای پرهیجان پرندگان تپنده
به دور آتش،
بومی برقصیم
دور از چشم گیتارهای آویخته بر دیوار
و مجسمه‌های روی میز در اتاق‌خواب

من این زمین نرم را
بیشتر از تخت خواب دونفره دوست دارم

هنوز..

شاید شماره تلفنت عوض‌ شده باشد
شاید در آدرسی که دارم، نباشی ...
نکند آهنگ "ترکم نکن"
را بیهوده می شنوم
نکند دیگر دوستش نداشته باشی

چقدر زمان گذشته است
از آن زمانی که...
همه این‌ها مثل من و تو
سر جای خوب خودشان بودند؟
چقدر ؟
نشود فقط من ایستاده باشم
و زمین چرخ بزند دور همه چیز...

شاید هم چیزهای بیهوده‌ را دور انداخته باشی
عشق را...
عشق را ...
چطور؟

سرنوشت

خواب دیدم پرنده شده ای
می پری،
از درختی به درختی
از شاخه یی به شاخه یی
تخمک های شکسته بسیار
جوجه های تنها
نیم جفت های غمگین
آشیانه های ویران

پشت سرت می مانی و می ماند
سرنوشت از تو چه می خواهد؟
نه سنگی،نه گلوله یی
که از خواب بیدارم کند.....

ساد

همانگونه که ترا می پرستم
ازتو متنفرم
و همانگونه که می خواهم،
به تو بچسبم مثل زالو
می خواهم همه خونت را بمکم و تمامت کنم
می خواهم مال من باشی
ترا پا کنم مثل یک کفش خوب
و برقصم درصحن بالماسکه
ترا پا کنم و بدوم به خارزاری انبوه
دست بکش به خارها،
،پا بکشی به خارها
خونی شویم با هم آنقدر که شکنجه و خون ما
یکی شود
می خواهم همانگونه که با مهر نگاهم می کنی
به صورت شادت ناخن بکشم
همانگونه که ترسی از دست دادنت در من ناخن می کشد
و وقتی بغلم می کنی
شانه هایت را بیشتر گاز بگیرم
و کمتر ببوسم