اتاق شش(6)

خواب دیدم
دریکی از جنگل دور زمان،
جایی که سال ها ست مرا ندارد
روی تخت چوبی برهنه خوابیده‌ای
و زنان قبیله‌ی آدم‌خوار
با گیسوان دراز آشفته،
لبان درشت آویخته،
بینی‌های حلقه‌دار
دامن‌های علفی کوتاه بر تن
پستان‌های برهنه‌شان را می‌لرزانند
دورت می‌رقصند، می‌رقصند
و شعرهای مرا با ضرب ترانه‌های بومی
هوپ هوپ هوپ ها هو هو هو
از دهان‌ کف کرده‌شان
برون می‌ریزند
خواب دیدم
زنی که من نیستم
کنارت دراز می‌کشد
زنی دومی که بازهم من نیستم
کنارت دراز می‌کشد
همه زن‌هایی که من نیستند
کنارت دراز می‌کشند
لب هایت را می بوسند
شانه هایت را گاز می گیرند
با گیسوان شان بازی می کنی
و لب های درشت آویخته شان را گرم می بوسی
دامن های علفی شان را پس می زنی
به ران هایی کشیده شان دست می کشی
پستان های شان روی سینه ات فشرده می شوند
تخت چوبی در حرکت بدن های تان تکان تکان می خورد
و پرنده ها از شاخه های می پرند
مهتاب لبخند می زند
ستاره ها،
چشمک
چشمانم سیاهی می‌کند

بیدار که می‌شوم
کسی که من
جنگل را
آتش زده است

قرمز

همه گلوله‌هایی که به سمت خود شلیک می‌کنم
کلمه می‌شود …
ببین
این اولین سطر شعر تازه‌ام است
که ریخته است قرمز
مثل رگبار عشق در رگ‌هایم
قرمز، قرمز، قرمز
مثل عشق که نمی‌میرد از خودکشی پی هم در من
مثل عشق که رگ‌هایم را پاره می‌کند قرمز، قرمز،قرمز
مثل تو
که قرار نیست
در هیچ‌کسی بمیری
و در هیچ کجایی
و در هیچ زمانی
مثل تو
که پرکرده‌ای
همه چشم‌های عابران چشم دوخته به من را
همه چشم‌های عابرانی چشم دوخته‌ام به تو را
همه چشم‌های به‌هم‌ریخته‌ای صرف و نحو کلمه را
همه دست‌های به‌هم‌ریخته‌ای چشم‌های کلمه را
همه حرف‌های، حرف‌های ، حرف‌های کلمه‌هایی، کلمه را

و همه شهرهایی را که سفر می‌کنم بی‌هدف، آواره و سرگردان
از جاده‌ای به جاده‌ای که نیستی
از شهری به شهری که نیستی
از خانه‌ای به خانه‌ای که نیستی

همه تقویم چهارفصل زمستان، زمستان، زمستان، زمستانم را
همه ساعت‌هایی را که..دل‌تنگم
همه دقیقه‌هایی را که …دل‌تنگم
همه ثانیه‌هایی را که … دل‌تنگم
و همه گلوله‌های گلوله‌هایی را که
رگبار دل‌تنگی می‌شوند به سمت من



از نقطه‌نقطه‌ها می‌ترسم
می‌ترسم از جنون قرمزی کلمه
از رگباری که شلیک می‌شود
که نفس‌نفس می‌زنند در تکرار صدای انفجارشان به سمت من
از جنون قرمزی ریخته در سطح زبان
از تن زخمی صرف و نحو
از تکه‌تکه‌های مرده کلمه
از ترتیب مرتب زمان در سرعت اصابت
از تودرتوی شهر و جاده و مکان
از گلوله‌های شکسته حرف
که به اتاق‌خواب من می‌رسد
و روی بسترم ، روی دفترم می‌افتد
قرمز، قرمز، قرمز
می‌ترسم
از سطر آخری شعر تازه‌ام
که به تو نرسیده، می‌میرد

بگذار به سمت آسمان شلیک کنم
شاید بریزی…
قرمز…
قرمز..
قرمز….

کفش‌های علفی

هر چه بیشتر می‌بینمت
بیشتر می‌شوی
چه من‌های داری تو!
یکی آن، مهربان و روشنت
دیگری همان، مغرور و دور
دور مثل بودایی نشسته در جنگل
با کفش‌های علفی
و سکه های پنهان کرده سلطانی
سومی اما به کسی می‌ماند
که درتونل تاریکی نشسته است
و کلمات جادویی و مرموزی را ورد می‌کنم
کلماتی که فهمیدنش قدغن است
بگذار نقاشی‌ات کنم
با صورت نیم زاغ
نیم کبوتر
که قار قار می‌کنم و می‌پرد
که آشیانه می‌سازد و دانه می‌دهد
نزدیک تر بیا
مشت هایت را باز کن
بگذار خطوط پیچیده دستانت را بنویسم
و آمارشان را بگیرم
بی شماره

 

قحطی

دستانت را دوست دارم
چه دور گردنم
چه درون جیب‌های کت زمستانی‌ات
کلمات زیادی را دزدیده ا م از دهنت
در قحطی بوسه
لبانم سکوت نمی‌شناسد
تا هفت سال دیگر
می‌شود ترا بوسید میان خاطره‌ها هر شب به تکرار
بیشتر از این‌ها
می‌توانم
ترا برهنه بخوابانم پهلویم
و این تقصیر من نیست
که خیالت، پیراهن ندارد

باعشق

با عشق
آیا می‌توانی
ستارگان را شمار کنی
قد درختان جنگل را اندازه بگیری
یا قدم بزنی وسعت عشق مرا
که سرزمینی ست افتاده از عرب تا عجم
از ترک تا پارس
و پادشاهان بزرگی بر آن حکمرانی می‌کنند
سرزمینی که شب‌ها زنان برهنه و ماه رویش
به بزم می‌روند تا برقصند شادمانه
و عاشقان مهربان شان را دیدار کنند
عاشقانی که سیاه‌مستی می‌کنند
با آب انگورترش و سیب‌های سرخ رسیده
سرزمینی که نوجوانان با بازوان پیچیده
دخترکان عاشق را بغل می‌کنند
و سرودهای عاشقانه می‌خوانند
بی‌هیچ قیدی و بندی…
آنجایی که بیماران از مهر شفا می‌یابند
فقیران از دریا سکه تور می‌کنند
نارفیقی، از پشت زخم نمی‌زد
کرکس‌ها، کرکس شکار می‌کنند
نهنگان،تمساح
و ماهیان در عروسی بچه‌های شان
بی‌ترس می‌رقصند
آنجایی که تو به من نزدیک می‌شوی
و از دشت‌های تفتیده
چشمه‌های آب سرد،
فواره می‌زند
آهوان مست، چشمان زیبایشان را
هدیه‌ام می‌دهند
و شاهدخت خوشبختی تاج پر ازگل‌های سرخ را
بر سرم می‌گذارد
و من
صدای ریز و آهنگین مادرم می‌شنوم..
که می‌گوید..
زندگی زیباست
با عشق
با عشق