زن بودن...

از تو می‌گریزم
و دنیا به آخر نمی‌رسد
همین فردا با ریش تراشیده
و تن معطر با "شنل بلو"
چشمان مغرور و لبخند مهربانت
دوباره دنیایی می‌سازی پر از رمز و راز
برای زنی که ترکت نمی‌تواند
زنی که
سال‌ها به تو دور و نزدیک می‌شود
عشق می ورزد و دیوانگی می کند ...
شعله می رقصد در غم و شادی
درد می کشد و تاب می آورد..
می‌شکند
و ترمیم می‌شود مثل یک چینی پتره شده قدیمی
زنی که
میان مرگ وزندگی می‌خزد در زخم‌های خودش
همانی که به نیش و نوش عادت کرده و دوست دارد
ازمارهای آستین تو پیچک های سرخ گزنده بپچید دور تنش
میدانم
آنجا همیشه زنی است
که زود می‌ آید
و بی‌آنکه دنیا به آخر برسد
می گریزد....

فراموشی

همین‌که حافظه‌ات را گم کردی
پر می‌شوی از اتفاقات تازه
از آشنایی‌های بکر...
خستگی،
رهایت می کند در نیمه را
قلبت دوباره می‌زند
برای دشمن قدیمی ...
دست می دهی ..
با آنانی که دستانت را بریده بود
و بی گلایه طرح می‌ریزی
دیدار تازه را ...
نقشه‌ی کهنه را برمی‌داری
و به آدرس‌های تازه می‌روی
لبخند می زنی به چهار سو
به شش جهت ...
ببخشید ...
نام شما چه بود؟
از آشنایی با شما خوش وقتم ..
تعجب نکن
همه چیز مقدرو شده
دوباره دوستت خواهم داشت...

صفر به صفر

تمام هستی‌ام در گرو گذشت زمان است
در خواب‌وبیداری منتظر ورق خوردن تقویمم
منتظر گذشت ماه‌ها، هفته‌ها و روزها و ....
چشم دوخته‌ام به حرکت بطی ساعت روی دقیقه‌ها
می‌دانم آن لحظه‌ی موعد رسیدنی است
لحظه‌ای که زمینی زیر پایم تکان بخورد
و مرا از روی صفری که ایستاده‌ام
پرتاب کند به صفر بعدی

دهقان

قحطی فرامی‌رسد
و تمام القابی را به تو داده بودند
  پس می‌گیرند
ستاره‌های روی شانه‌ات را
که ترا افسر نظامی درخشانی می‌ساخت
از شانه‌هایت می‌کنند
و سرت را برهنه می‌کنند از کلاه پردار 
مثل یک شاه بی‌تاج، بی کفش و بی‌ستاره 
می‌ایستی وسط خودت و
به گندم زاری نگاه می‌کنی
که عطر نانش ستایش بود
به دماغ معطرت
که بو می‌کشید دستان نوازشگران را
نوازشگرانی که هرگز زمین شخم نزده بودند
زمین به تو مدیون نیست
زمین بخشنده است
،زمین
نان قرض نمی‌دهد

نقطه

نشانه ی پایانِ جمله شده ام
که تو مرا از چشمانت منتشر می کنی
و می گذاری هرجایی که حرکت ممنوع است
هرجایی که سخن از نفس می افتد
،هرجایی که سکوت
فراگیر می‌شود
چگونه در ترنم ترانه‌ای
صدا شوم
روی کدام نفس دراز بکشم
که نیفتاده باشد از چشمانت