از مصدر بلعیدن

،جهان
پُر از رابطه‌ها ست
رابطه من با اتاق
که مرا زندگی می‌کند
رابطه من با خیابان
که او را زندگی نمی‌کنم
رابطه من با پنجره
که مرا وصل می‌کند با روز، با شب
رابطه من با سقف
که مرا میخ‌کوب می‌کند در خودم
رابطه من با درخت
که رشد می‌کنیم نه کم‌تر نه بیشتر از محدوده‌ مان
رابطه من با پرنده
که عاشق رفتن و برگشتن ست
عاشق آزادی جنگل
عاشق اسارت آشیانه
رابطه من با حرکت،با توقف، با تداوم
که زلالم می‌کند
که مردابم می‌کند
که در اول، که در دوم، که در میانه
رابطه من با اشیاء
که جُم نمی خورند بی اراده من
رابطه من با آدم‌ها
آدم هایی که دوست شان دارم
آدم هایی که دوست شان ندارم
!و  نه در میانه
رابطه من با خودم
خودم، خودم ... م م م م م
اینجا که می‌رسی
میم من، ترا می گیرد
ومی کوبد به رابطه
اینجا که می‌رسم
دهان باز می‌کنم
آن‌قدر بزرگ و بزرگ‌تر
تا همه را بتوانم، ببلعم

دعوت

از خودت سخن بگو
نه چنانی که هستی
چنانی که می‌خواهی، باشی
و این ترا زیباتر می‌سازد
،اینجا
جهانِ کلمات هست
و به تو اجازه می‌دهد
جهان را دوباره بسازی
نه آن‌چنانی که هست
چنانی که می‌خواستی، باشد
زیباتر، سبزتر، سرخ‌تر، آبی‌تر
زشت تر، سیاه تر،سیاه تر، سیاه تر
جهان رؤیایی
جهان دوباره
جهانی از گذشته به فردا
،جهان رؤیا
جهانی که در آن می‌افتی
که ویران می‌شوی
که می‌شکنی،که می میری
که دوباره زنده می شوی
برمی‌خیزی
و خودت را می‌سازی
چنانی که رویا...

نامرئی ها

آیا گاهی از خودت چیزی فهمیده‌ای؟
آیا گاهی از کنار خودت رد شده‌ای؟
،تو
تو که صورت‌های دیگری از من منی
همین‌جا بیست
،دستانت را به‌اندازه‌ای یک آغوش نامریی
!بازکن
!ببند
هیچی واقع نمی‌شود
و این رابطه تو با توقف ست
رابطه تو با کنار ست
رابطه تو با رد شدن ست
رابطه تو با من ست
..با من

زندگی گرد هست

به صفر بر خواهی گشت
زندگی گرد هست
مثل یک پَرهون درشت
با شعاع میزان شده
هم قد خوشبختی یا بدبختی‌ات
هم قد خنده‌هایی که دریغ شان می‌کنی
یا گریه‌هایی که ترا بغل می‌کنند
تا قد بکشی و بزرگ شوی
هم قد عشق‌هایی که باورت نمی‌کنند
یا باوری‌شان نمی‌کنی
کوتاه‌تر از بوسه‌هایی که دوست داری
بروی لبانت بمانند برای همیشه
گرم‌تر از آغوش‌هایی که آمدن و رفتنی ندارند
مگر با اکراه

زندگی گرد هست مثل خودش
،مثل عشق
با سرهای به هم چسبیده آغاز و انتها در نامحسوس
که شکم اندیشه را باد می‌کند با خلأ
مثل آسمان‌وریسمان‌ها نامربوط فلسفی

به صفر بر خواهی گشت
همین‌طوری که نفس پشت نفس می‌کشی
و موهای سرت را شمار می‌کنی غمگنانه

سررسید

چراغ‌ها را که خاموش می‌کنند
بیدار می‌شوی
و میدانی زمانش رسیده ست
از پله‌های پیش پایت پائین می‌روی
حسی چاهی را داری
،که از خودش می نوشد
تاریکی را
و فرو می‌رود پائین و پائین تر
 صدایی نیست بیدارت را به هم بزند
اکنون باید منتظر بمانی
تا کالبدت بیاید بالا