بی معنی

کلمات از تو می‌ترسند
نامت را به زبان نمی‌آورند
دوست ندارند بخوابند در کابوس‌هایی که می‌دانند
به سراغ شان خواهی آمد
بیدار که باشند چشمان شان را می‌بندند
تا ترا نبینند
هرجایی که خیالی از تو عبور کند،
تن شان را می‌پیچانند مثل گره کور
با دست‌ها و پاهای جمع شده در شکم...
چون کودکی در بطن مادر...
صدایت را اما نمی شود متوقف کرد
که "گرد سپید" ست
حل شده دراکسیجن هوا
صدایت از میان جمع به سطح بلورین شیشه‌ کلمه ها
اصابت می‌کند و آن‌ها را
حرف، حرف خونین به زمین می‌پاشد
و این‌گونه است که بی‌معنی می‌شوی
در ترانه‌هایی که نمی‌سرایم
فقط می‌شکنم ...

سقوط

زمین همیشه هموار نیست
و زلزله‌ها دائم در کمین‌اند
وقتی کنار دیگران ایستاده‌ای ...
بلندی‌ها و پستی‌ها باهم سقوط خواهند کرد
و بی‌دلیل به مرداب‌هایی سرازیر خواهی شد
که پیش پای تو باز نشده‌اند

حلول

ترا می‌شناختم
هزار سال قبل از این‌که به دنیا بیایی
قبل از آن‌که نطفه‌ ی پدران و مادران دورمان
بسته شود و زمین بجنبد از لرزه‌های عشق
قبل از آن‌که مولانا به کشف شمس برود
و "بی همگان به سر" شود...
"بی تو به سر نمی‌شود" شود ...
ترا می‌شناختم
همه‌جا بودی،
به شکل مطلق مرد اثیری که حلول می‌کرد
در همه‌چیز و همه‌کس ...
به شکل پروانه‌ها و گل‌ها .....
به شکل باران و هوا ...
در خانه‌ی تاریک پیله یی من ...
جایی در تنیدگی تاری که می‌تنید مرا؛
در حافظه‌ی تاریخی نامکشوف،
از عدم تا هستی ...
صدایت را می‌شناختم ...
قبل از این‌که به نام خودم ... صدایم کند
در همهمه نام‌هایی که نمی‌شناختی
و نگاهت را ...
چشمانت را دیده بودم ...
قبل از این‌که قهوه‌یی باشند
آبی بودند و بعدها که سبز و عسلی ...
و دستانت را
و دستانت را که تا دورهای دور
به‌قدر عشق،
به‌اندازه مهربانی،
دراز می شدند ...
برای به آغوش کشیدن همه زنان برهنه‌ی استاده
در صف سال ها، قرن ها و سده ها...
برای به آغوش کشیدن زنانی که
ترا نمی‌شناختند ...

تسلا…

نترس،
بگذار در تو نفوذ کنم
بگذار جذب شوم در همه ذرات نورانی درون تو
و ترا فرا بگیرم از هر سو
همچو دانایی یک کور مادر زاد
که با سرانگشتانش جهان را از بر می‌خواند
بگذار تمام چراغ‌ها را در تو خاموش کنم
تا پلک‌هایت روی‌هم بیفتد بی کابوس

خورشید،
تنها قهرمان این قصه نیست
شب هم می‌تواند
شخم بزند زمین سبزی را
که پر از ریشه‌ های اندوه است...

رقص بومی تن

از تو شروع‌ شده‌ام
مثل یک شعر عاشقانه
بریده بریده نفس می‌کشم
پیراهن سرخ می‌پوشم
و می‌گذارم گوشه‌های دامنم در باد برقصد

تو هم آتشی بر پا کن
در صحن جنگلی تن ما
تا با صدای پرهیجان پرندگان تپنده
به دور آتش،
بومی برقصیم
دور از چشم گیتارهای آویخته بر دیوار
و مجسمه‌های روی میز در اتاق‌خواب

من این زمین نرم را
بیشتر از تخت خواب دونفره دوست دارم