“پرستش”

به عبادتگاهی سپرده‌شده‌ام
که سنگ‌ها را پرستش می‌کنند
سنگ‌هایی که صورت‌های خاکستری
دارند:
لب‌هایی که گشوده نمی‌شوند
چشم‌هایی که نمی‌بینند
و گوش‌هایی که نمی‌شنوند
سرم را می‌چسبانم به سر بت‌ها
و منتظر می‌مانم
مراسم دعاخوانی شروع شود

“گوشواره‌ها”

تکرار،
شکل دیگری از سکوت است
لب‌هایت را می‌جنبانی
و چیزی نمی‌شنوم
گذشت،
فصل گوشواره‌های آلبالو
و گوش‌های من
گوش‌های من و لب‌های تو
لب‌های من و لب‌های تو
گذشت،
‌فصل میوه‌های رسیده
و بی فصلی وعده‌های نارس

سبدهای خالی زمان را
هرجایی که بگذاری
دیروز نمی‌شود
دیروز نمی‌شود که بگویی "دوستت دارم"
و من باور کنم.

هیچ‌کس آن‌قدر زشت نیست
که سزاوار نفرت من باشد
قلبم را نشانه بگیر
شلیک کن بی‌هیچ نگرانی
عشق از آن فواره خواهد زد
و چشمانم را خواهم بست
چون نابینایی
که پرده‌ها را پس می‌زند
تا خورشید بغلش کند.

زمان وارونه

رابطه‌ام با زمان وارونه است
تقویم پار، پار، پار.. سال‌ها
در ذهنم ورق می‌خورند
و حرکت می‌کنند به سمت درخت شدن
می‌چسبند به ریشه‌هایشان
به زمین، به جنگل، به آب
به روزگاری که اره نشده بودند
صاف نشده بودند ته ی ماشین‌ها
به روزگاری که می‌توانستند
صدای پرندگان را
از صدای جانوران وحشی تفکیک کنند
به زمانی که هنوز
در چهارخانه‌های اعداد بی‌قواره به "تکرار مکررات"
دلالت نمی‌کردند

رابطه‌ام با زمان وارونه است
ایستاده‌ام درست همان‌جایی
که دوقلوهایی به هم چسبیده انگشتان ما
از هم جدا شدند
جایی که دونیم شدیم
از وسط یک‌تن
از وسط یک روح
از همان‌جا
از همان‌جایی که من هرگز از آن
پا به فردا نگذاشتم
از دیروزی به دیروزی
از خاطره یی به خاطره یی
ورق خوردم وارونه
تا به جنگل برسم
به درخت، به زمین، به آب
به ریشه‌هایم ...
به روزگاری که قادر بودم
صدای پرندگان را
از صدای جانوران وحشی
تفکیک کنم.