منفذ ها

by | آگوست 14, 2014

به سلول انفرادی پرت شده ام
زمین پاهایم را می کشد
میان گودالی که بشریت در سرم چال کرده است
دراز می کشم در خودم
می ترسم از تکیه زدن
پس شانه هایم زخمیی ست
میدانم دیوارها مثل نارفیق ها
موجودات حقیری بیش نیستند
هر لحظه ممکنست خنجری از لای آجر ها
نا جوانمردانه به پهلویم فرو شود
«من»،
گودال خوبی ست برای چال شدن
بگذار دیوارها همدیگر را بغل کنند
روبرو در رو برو
شمال به جنوب
غرب به شرق

از تالار بشریت بوی بدی
به سلولم می دمد
منفذ ها را باید بست
منفذ ها را باید بست….

Negaah