گره

گره

وسط یک گره‌
گیر مانده‌ای
به دو سو نگاه می‌کنی
به زمینی که سمت ندارد
به حلقه‌هایی که چرخ می‌زنند ترا روی توقف

زمان وارونه

زمان وارونه

رابطه‌ام با زمان وارونه استتقویم پار، پار، پار.. سال‌هادر ذهنم ورق می‌خورندو حرکت می‌کنند به سمت درخت شدنمی‌چسبند به ریشه‌هایشانبه زمین، به جنگل، به آببه روزگاری که اره نشده بودندصاف نشده بودند ته ی ماشین‌هابه روزگاری که می‌توانستندصدای پرندگان رااز صدای جانوران وحشی...

جاری

جاری

  پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام...

ساتی

وقتی آنجا
ازهر سه زن یکی عاشق تو ست
،و من هنوز به سایه هایی که تو را دنبال می کنند
حسودی می کنم
کاش می شد تکه یی از تو را بردارم
و ناقصت کنم مثل بودای بامیان
بعد سهمی خودم را آتش بزنم 
به رسم وارونه ی “ساتی”
سپید بپوشم و شمع روشن کنم
از مردن ناگهانی‌ات در آتش سوزیی
که سزاوار آن بودی
شاید تمام شوی از هنوز
از هرگز
از همیشه